جزیره
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1385
خداحافظ همین حالا

گفته بودم دیگه نمی نویسم و فقط یه مطلب برای خداحافظی خواهم نوشت! الان که اومدم مطلب خداحافقظی رو بنویسم، دلم خواست یه چیزای بیشتری بنویسم و برای اینکه یه حالی به خودم داده باشم سعی می کنم آخرین مطلبم طوری باشه که اقلا خودم راضی بشم!

تو این مدت اتفاقای جالبی افتاد. هفته آخر تیر ماه رو رفته بودم ماموریت شمال. روز چهارشنبه امیر اومد پیشم و با هم رفتیم باغ حسین و از اونجا رفتیم بابلسر و یه ویلا گرفتیم و بعد رفتیم تا نصف شب شنا کردیم! کشتی هم گرفتیم که طبق معمول برنده من بودم! مهمترین خبر اینکه روز 27 ام تیر ماه عمو شدم. بچه برادرم یه پسر خوشگل مامانیه که خیلی خوردنیه. اسمش رو گذاشتیم آیدین. البته هر کس یه نظری داشت ولی با برادرم صحبت کردم و گفتم که به خانواده خانمت رو نده که بخوان اسم بچه ات رو انتخاب کنن! فقط نظر خانمت رو بپرس! بعد از کلی بحث تصمیم گرفتن اسم بچه رو بذارن سینا یا سهیل! داداشم باهام صحبت کرد و ازم نظر خواست! بهش گفتم به نظرم آیدین یا مهدی اسمهای مناسبی باشن و بهتره بچه تو یکی از این اسمها رو داشته باشه! دلایل خودم رو هم گفتم و فردا دیدم که اسم بچه رو گذاشتن آیدین! گر چه اصلا به مذاق خانواده زنداداشم و حتی مادرم خوش نیومد ولی کسی چیزی نگفت! چون اگه حرفی می زدن، با جواب دندون شکن من روبرو می شدن!

آقای نورایی ازم خواست برم دوبی براشون کار کنم ولی حقوق پایینی پیشنهاد داد. یک میلیون تومان با ویزای اقامت و جا! ازش 3 میلیون با ویزای اقامت خواستم! قبول نکرد و نهایتا با وساطت مدیر عاملمون بهش پیشنهاد دادم که ماهی یک میلیون و چهارصد با ویزای اقامت و جا و غذا و یک بلیط دوطرفه تهران - دبی در هر سه ماه. هنوز به این درخواستم جواب نداده ولی فکر می کنم قبول می کنه! دارم آماده می شم که از ایران برم. راستش برای من فقط یک اقامت هم باشه با جا کافیه ولی نمی خوام پر رو بشن! از ایران بدجوری زده شدم ولی باز هم وقتی مسئله رفتن جدی می شه، پاهام شل می شن!

خانواده ام به همراه داداشم رفتن مسافرت تبریز و شمال. البته کلی اصرار کردم تا راضی بشن برن! خیلی دلم می خواست خودم خواهرام رو ببرم یه مسافرت درست و حسابی ولی جور نمی شد تا اینکه دیدم داداشم می تونه جای من اینکارو بکنه. ازش خواستم که هزینه سفر رو من بپردازم ولی زحمت همراهی بچه ها رو اون بکشه!

محمد هم دیشب به طور کامل رفت قاطی مرغا! ازم دعوت کرد و به همراه حسن و سعید رفتیم. مراسم هم تو یه باشگاه تو فرمانیه برگزار شد. برای محمد سکه خریدیم، گر چه اصلا دوستیمون رو تو اون حد نمی دیدم که براش سکه بخرم! کلا تو دوستی ما محمد همیشه تا جایی باهام بود که به نفع خودش بود ولی به هر حال مراسم عروسیش بود دیگه! برای اولین بار تو عمرم رفتم پیش یه عروس و داماد. همیشه از آرایشهای مزخرف عروسها، باز لباس پوشیدنهاشون و اطرافیانی که اونجا سر و سینه شون رو بیرون می ریزن بدم می اومد و از رفتن به چنین جاهایی ابا داشتم. به هر حال با عروس و داماد هم عکس گرفتیم و اومدیم. نکته جالب اینکه عروسی خیلی خلوت بود و کل مهمونا شاید 100 نفر هم نمی شدن! ما که عادت به عروسی های شلوغ داریم! برام خیلی عجیب بود. ما معمولا 800 نفر دعوت می کنیم ولی بازم خیلی ها از قلم می افتن! راستی، نظرم در مورد این مراسمها عوض شده و فکر کنم خیلی خوبه که بعضی وقتها تو این جور مراسم شرکت کنم! شاید چشم ما هم یکی رو دید و پسندید! (نیشخند!)

حسن هم در مورد دلیل اینکه شبنم ازم بدش می آد، برام حرف زد. خوب، خودم اینو کاملا می دونستم! شبنم دوست داره شوهرش مال خودش باشه و نه مال دوستاش! رابطه من و حسن دیگه از حالت دوستی هم خارج شده بود و همیشه با هم بودیم و این برای یه زن غیر قابل تحمله، حتی منطقی ترین زنها! بعدش با سعید رفتیم حسن رو رسوندیم و من هم انقلاب پیاده شدم و ...

دو سه هفته پیش رفتم خونه حمید و تا غروب نشستم مطالب سایتش رو به انگلیسی ترجمه کردم. به زودی نسخه انگلیسی سایتش هم می ره بالا!

راستی یه شب هم سعید اومد پیشم. تا صبح با هم حرف زدیم. بیشترش انگلیسی حرف زدیم. چند روز قبلش هم سعید می خواست برای امتحان IELTS آماده بشه که زنگ زد بهم و گفت بریم با هم انگلیسی حرف بزنیم! سعید واقعا زبانش قوی شده! وقتی دانشگاه بودیم، هیچی بلد نبود ولی الان مثل بلبل انگلیسی حرف می زنه! اون شب شام رو تو دولت آباد پیتزا شب خوردیم و بعدش رفتیم خیابان گردی!

خوب! آها، مریم (دکتر ارومیه ای) هم ظاهرا ازدواج کرد. بهم پیغام داد که با اون خواستگارش به توافق رسیده! براش آرزوی خوشبختی کردم. یه کمی هم آبغوره گرفت که من دوستت داشتم و از این حرفها! گفتم بره بچسبه به زندگیش و به آدم آس و پاسی مثل من فکر نکنه!!!

خوب، تموم شد. دیگه چیزی نخواهم نوشت. فقط برای کسایی که دوست دارن ازم خبر داشته باشن بگم که به زودی یه وبلاگ به زبان فرانسوی راه می اندازم. آدرسش هم http://lile.blogsky.com هست. هر کی می خواد می تونه بره فرانسوی یاد بگیره و بیاد اونجا رو بخونه! در ضمن lile به زبان فرانسوی همون جزیره می شه! البته lile نه ile. اونایی که فرانسه می دونن، می فهمن که چرا می گم l'ile!

امیدورام حرفهایی که تو این مدت تو وبلاگم نوشتم موجبات ناراحتی کسی رو فراهم نکرده باشه. افسانه جزیره به پایان رسید.

دوستدار همه شما

جزیره


 
دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1385
و این وبلاگ هم برای من تموم شد!
وقتی سانی نباشه، دیگه هیچ انگیزه ای ندارم که تو این وبلاگ مطلبی بنویسم. گر چه سانی حتی از وجود این وبلاگ خبر نداشت! این آخرین مطلب من تو این وبلاگه. یه سری چیزا برای خداحافظی باید بنویسم که بمونه واسه بعد!‌ ایم مطلب رو بعدا کامل می کنم! فعلا خداحافظ!

 
دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1385
تموم شد

من و سانی برای هم تموم شدیم. بعد از چند هفته، فرصتی شد تا با سانی تلفنی صحبت کنم و حرفهای نهاییمون رو بزنیم. با توجه به شرایط ازش خواستم که دیگه همدیگه رو فراموش کنیم و اسمی از هم نبریم. البته خود سانی هم به این نتیجه رسیده و ما این تصمیم رو عملی می کنیم ولی عشق بین ما هیچوقت از بین نمی ره و سانی برای من همیشه وجود خواهد داشت. بهش گفتم که به زودی با یه دختر دوست می شم و سعی می کنم سانی رو فراموش کنم. این اتفاق هرگز نمی افته ولی بهتره فکر کنه که فراموشش کردم. براش بهترین آرزوها رو دارم و امیدوارم تو هر راهی که می ره خوشبختی و شادی و سلامتی همواره در کنارش باشه!

خداحافظ عشق بی نهایت من!‌ خیلی دوستت داشتم و دارم و باور کن که کسی رو به اندازه تو دوست نخواهم داشت. تو هیچوقت برای من تموم نمی شی ولی بهتره ندونی که فراموشت نکردم. خداحافظ!


 
یکشنبه 25 تیر‌ماه سال 1385
روز مادر مبارک

- روز مادر مبارکباد! مادرم، خیلی دوستت دارم و محبت هیچ کس رو با تو عوض نمی کنم. برای من بالاترین لذتها دیدن لبخند بر روی لبان توست. مرا از این لذتها بی نصیب نذار! روز مادر رو به تمامی مادران ایران زمین تبریک می گم و امیدوارم سایه شون همیشه بر سر فرزندانشون باشه.

- دیشب شب خیلی جالبی بود. طبق قراری که با بچه های کلاس فرانسه گذاشته بودیم، رفتیم خونه خانم کریمی! قبل از ساعت 6، فرشاد بهم زنگ زد و گفت که با مهتاب تو مترو مصلی قرار گذاشته و ازم خواست که من هم برم! رفتم و نیم ساعت منتظر شدم تا فرشاد برسه. اجازه دادم مهتاب بشینه جلو که یواش یواش با فرشاد صمیمی بشه!!! گل خریدیم و رفتیم خونه خانم کریمی. زهرا و پردیس و صنم به همراه دو تا پسر خانم کریمی منتظر ما بودن! خیلی مفصل ازمون پذیرایی کرد. دختر کوچولوی پردیس هم شده بود سوژه همه! همه داشتن با بچه پردیس بازی می کردن! یه مدت بعد، رضا هم اومد و بعدش استادای ترمهای گذشته، علی و محسن و روح ا...، اومدن! کلی گفتیم و خندیدیم! بعدش با هم رفتیم درکه، رستوران SPU، شام بخوریم. هر کسی سوار ماشین یکی شد و رفت و من هم سوار ماشین زهرا شدم. جالب اینکه وقتی رسیدیم، همه ماشینشون رو پارک کردن و فقط ما نتونستیم جای پارک گیر بیاریم! این باعث شد که نسبت به بقیه بچه ها نیم ساعت دیرتر برسیم داخل رستوران! و بچه ها ازمون پرسیدن که خدایی عمدی بود یا سهوی!!؟ خلاصه که تا ساعت 12:30 تو رستوران بودیم و می گفتیم و می خندیدیم. خیلی هم تیکه های فرانسوی می انداختیم به همدیگه و همدیگه رو اذیت می کردیم! بعدش چون دیر شده بود، استاد از من و رضا دعوت کرد بریم خونش و ما هم با پر رویی قبول کردیم و رفتیم. چای دم کردیم و خوردیم و کلی هم در مورد فرهنگ و آداب و رسوم حرف زدیم و از وضعیت فرهنگی جامعه انتقاد کردیم و گرفتیم خوابیدیم!

یه سری چیزای دیگه هم هست که بعدا می گم!


 
سه‌شنبه 13 تیر‌ماه سال 1385
۳۰۱۱۸

نمی دونم چرا ولی دلم گرفته! اشک تو چشام جمع شده و بی دلیل می خوام گریه کنم. چند وقتی هم هست که بلاگ اسکای فیلتر شده و حوصله هم ندارم فیلتر شکن نصب کنم و وارد شم. برا همین چند وقتیه که ننوشتم. ولی خیلی اتفاقا افتاده که باید بنویسم. الان دارم آهنگ "گیدیوروم اوزاکلارا" رو از زینب گوش می دم و یاد 5 سال پیش افتادم که به اشکان درس می دادم! برسیم به اتفاقایی که افتاده:

- با حمید در مورد برنامه ای که قرار بود بنویسم صحبت کردیم. مراحل پیشرفت کار رو بهش گفتم. به نظر می رسه که حمید داره پا رو دم شیر می ذاره و کاری رو شروع کرده که گردن کلفتهای زیادی برای تصاحبش دندون تیز کردن. تمام سعیم رو می کنم که هر کاری از دستم بر می آد، براش انجام بدم.

- چهارشنبه گذشته با مدیر عامل صحبت کردم. قرار بود در مورد وضعیت همکاری خودم در شرکت بهش پاسخ بدم. صحبتمون بیش از 4 ساعت طول کشید و متاسفانه مجبور شدم برخورد بچگانه و پر از غرور مهندس رو با برخورد مشابه پاسخ بدم! مهندس بهم گفت که تو بیشتر به فکر رفتن به خارج از کشوری و این برای ما مناسب نیست! داری فرانسه می خونی، فلان کلاس رو هم می ری و اینا نشون می ده که تو نمی خوای تو شرکت بمونی! با توجه به صحبتهای قبلیش، بهش گفتم اولا به کسی ربطی نداره که من چه کلاسی می رم! کلاسها رو بعد از زمان کاری شرکت می رم و هیچ دخلی به کسی نداره! هیچوقت از شما نمی پرسم که شما چرا با خانمت می ری بیرون یا خونه خاله ات و به کسی هم اجازه نمی دم تو کارهای شخصیم دخالت کنه! در مورد خارج رفتن هم حق با شماست، می خوام برم ولی با کت و شلوار تو فرودگاه پیاده می شم و می رم! نه اینکه از در و دیوار برم! قرار هم نیست تا آخر عمرم تو این شرکت بمونم! هر جایی حتی یه هزار تومنی بیشتر حقوق بده، براشون کار می کنم و شما هم با برخوردتون بهم یاد دادید که اینجوری باشم! گفت تو یکی از محورهای شرکتی! گفتم محور شرکت یا تو سود سهیمه یا مثل محور حقوق می گیره! خلاصه بعد از 4 ساعت حرف زدن گفت که می خوای چیکار کنی! گفتم می رم! گفت پس کارای ما چی می شه! گفتم فقط کاری رو که براش حقوق می گیرم انجام می دم و به محض اینکه کار بهتری پیدا کردم، به راحتی ازتون خداحافظی می کنم. نمی ذارم با تفکرات احمقانه تون پای منو ببندین! بهش گفتم من با بدبختی بزرگ شدم و مثل شما نیستم که پدرم مایه دار و زمین دار باشه و خیالم هم نباشه! مهمترین سرمایه من وقته و 2 سال دیگه 10 تا مهندس مثل شما باید زیر دستم کار کنن! خلاصه یه مقداری هم به بلندپروازیم گیر داد و چند تا توصیه برادرانه مزخرف هم کرد و آخرش هم ازم تعریف کرد که تو فلانی و بیسار! گفتم با این چیزا خر نمی شم!

- برای مصاحبه رفتم شرکت افرانت! مرحله اول رو رد کردم و قرار شد برای مرحله بعدی آقای دکتر قاسم زاده ازم مصاحبه کنه! ظاهرا مدیر عامل اونجاست! قرارمون ساعت ده ونیم دیروز بود. دقیقا همون ساعت اونجا بودم ولی بهم گفتن نیم ساعت منتظر شو! منتظر شدم، بعدش گفتن واسه دکتر کار پیش اومده و باید نیم ساعت دیگه منتظر باشی! گفتم به دکتر بگید که وقت من ارزشش بیشتر از اینه که پشت در اتاق شما بشینم! منشی نمی رفت بگه، مجبورش کردم رفت گفت! دکتر هم از تو اتاقش داد زد که اگه می خواد منتظر بشه، نمی خواد بعدا بیاد! گفتم من می رم! منشی گفت نرو، دیگه باهات مصاحبه نمی کنه! گفتم اگه دکتر بخواد با یه آدم کاردرست کار کنه خودش زنگ می زنه! اگه هم نخواست، من نیازی به این پاچه خواریا ندارم! در ضمن دفعه بعد اگه بهم زنگ زدید، دقیقا همون ساعتی که گفتید باید جلسه شروع بشه! کلا برای خودتون می گم که وقتی قرار می ذارید، به قرارتون پایبند باشید!

- دلم می خواد برم چند دست لباس بخرم. از دست لباسام خسته شدم و می خوام نوع لباس پوشیدنم رو یه کم عوض کنم! یه کیف هم باید بخرم و شاید هم یه ادکلن! باورم نمی شه ولی خودمو راضی کردم که به ادکلنهای گرون قیمت پول بدم! به هر حال، دخترا هم چشمشون این جور چیزا رو می بینه دیگه! کسی نیست بپرسه سواد، هوش، معرفت، صداقت، مغز و ... کیلو چند!!! احساس می کنم تو زندگیم وجود یه دختر لازمه! خیلی بده که هیچ دوست دختری ندارم.

- تو کلاس فرانسه یه خانمی هست به اسم زهرا که درست روبروی من می شینه! دختر خوشگلیه و خیلی هم خوشگل لباس می پوشه. خیلی متین و با کلاسه و برخورد خوبی با همه داره. گاهی وقتها می گم برم واسه خواهرام از لباسای اون بخرم!! تو کلاس عادت دارم که زیاد شوخی می کنم و هر کس اشتباهی کنه، یه چیزی ازش می سازم و می گم تا همه بخندن! مخصوصا به هادی و مهتاب و پردیس زیاد گیر می دم! یه بار هم به این زهرا خانم گیر دادم و سوتیشو گرفتم. فرداش که با دکتر صداقت رفته بودیم پارک گفتگو (تو گیشا)، یه دفعه دیدم موبایلم زنگ خورد! یه خانمی سلام کرد و احوالپرسی کرد! اول یه کم اذیتم کرد ولی بعدش گفت که زهرا هستم، همون که روبروت می شینه! هشتپلکو شدم! شماره منو از کجا گیر آورده بود!؟ خلاصه چند تا سئوال درباره کلاسهای IELTS پرسید و قطع کرد. دکتر صداقت گفت که مطمئن باش دوستت داره! جلسه بعدی یه جوری تو کلاس برخورد کردم که همه فکر کنن دوست دختر دارم! به هیچ عنوان دوست ندارم با بچه های همکلاسی رابطه عاطفی ایجاد کنم! به هادی گفتم به بچه ها بگه که منو با دوست دخترم دیده!!

- امروز صبح از موسسه صبح امید زنگ زدن! شماره 009830118 زنگ زد و گفت که به طور تصادفی شماره منو گرفته! یه خانمی بود که به نظر می رسید از خارج تماس گرفته! بهم گفت که می خواهیم برای بزرگداشت 18 تیر مراسمی برگزار کنیم! شما شرکت می کنید؟ گفتم اول بگو شما کی هستی! این موسسه رو هم نمی شناسم! گفت وابسته به مجاهدین خلقه! گفتم برو آبجی خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه! گفتم من از سیاست یر در نمی آرم ولی فکر کنم 18 تیر اسم خیابون باشه! تشکر کرد و خداحافظی!


 
سه‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1385
سانی و من!

-          ماجراهای من و سانی داره به جاهای خوبش می رسه و ما داریم آماده می شیم که همدیگه رو ببینیم. قرار بود دیروز همدیگه رو ببینیم که به خاطر یه مشکل نتونستیم و الان منتظریم در یه شرایط خوب ملاقات کنیم. البته من رفتم دانشگاه و سانی رو از دور دیدم ولی باهاش حرف نزدم و حتی خودمو بهش نشون ندادم. ماجرای ما یه ماجرای کاملا رمانتیکه که اگه تبدیل به فیلم بشه خیلی فیلم پرفروشی از آب در می آد! Joy می گه که در صورت امکان این ماجرای رمانتیک رو تبدیل به فیلم کنیم. می گه این ماجرا عجیب ترین ماجرای رمانتیکه که در طول عمرش بهش برخورد کرده! ماجرای دو نفر که همدیگه رو دوست دارند ولی نمی تونن و نباید با هم باشن! نه مثل این فیلمهای هندی، بلکه یه ماجرای کاملا واقعی و شاید غیر قابل باور! حتی بهترین دوستانم هم نمی تونن این رابطه رو درک کنن و حتی Joy هم با تعجب ماجرا رو دنبال می کنه!

-          به خاطر درگیری فکری که داشتم، سر کلاس فرانسه اون شور و حال گذشته رو نداشتم. استاد و بچه ها بهم گیر داده بودن و می گفتن چته! با همون حال هم سعی کردم شاد باشم ولی معلوم بود که نیستم! جلسه بعدی هم اینطوری شد ولی این بار بیشتر تونستم بخندم و همه متفق القول بودن که مشکلم داره حل می شه!!

-          با گشت و گذاری تو چندین وبلاگ آموزش زبان فرانسه، با یه خانم آشنا شدم که به مدت 2 سال فرانسوی خونده و علاقه زیادی به فراگیری زبانهای جدید داره. چند باری باهاش چت کردم و ازش چیزای خوبی یاد گرفتم. ما فقط به زبان فرانسوی چت می کنیم و این باعث می شه که برای هر دفعه اصطلاحهای جدید یاد بگیرم.

-          بعد از حذف تیم ملی از جام جهانی، دیگه هیچ علاقه ای به دیدن بازیهای جام جهانی ندارم و یادم نمی آد حتی یه بازی رو کامل دیده باشم! این جام، اصلا شگفتی نداشت!

-          برای کار در چندین شرکت اقدام کردم و منتظر جواب هستم. تقریبا تصمیمم جدی شده که از این شرکت برم. یواش یواش دارن باهام تماس می گیرن و قرار مصاحبه می ذارن! بهترین شرکت رو انتخاب می کنم و از اینجا می رم. فعلا که انتخابم نهایی نشده!

-          از ادامه کلاس CCNP منصرف شدم. نحوه بیان مطالب اصلا طوری نیست که به درد من بخوره! ترجیح می دم خودم بخونم و الکی پول خرج نکنم! بعد از مطالعه، برای امتحان اقدام می کنم.

 


 
سه‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1385
پنجم تیرماه

-          دکتر صداقت از شیراز اومده تهران. دیروز و پریروز با هم بودیم. رفتیم یه پارکی نشستیم و حرف زدیم و یه معاینه سرپایی هم کرد و گفت که باید به خاطر زیاد عرق کردن به متخصص غدد رجوع کنم. دیشب هم با هم رفتیم پارک ملت و صحبت کردیم و بعد از شام هم رفتیم تو یه پارک اطراف گیشا. دکتر چند روزی تهران می مونه و برا همین هر فرصتی می شه بهش زنگ می زنم و باهاش قرار می ذارم. احتمالا جمعه با هم می ریم کوه. اگه امیر هم بیاد خوب می شه. دکتر یک سال دیگه می ره آمریکا. می دونم وقتی رفت ما رو فراموش می کنه ولی مگه حمید همین رفتارو نکرد!؟ شاید خود من هم یه روزی اگه از ایران برم، خواسته یا ناخواسته دوستانم رو فراموش کنم!

-          فرحناز باهام چت کرد و گفت که عاشق شده! عاشق یکی از پسرهای فامیلشون و ازم خواست که راهنماییش کنم. فقط تنها چیزی که به نظرم رسید این بود که سن پسره برای اینکه عاشق فرحنا بشه مناسب نیست! امیدوارم تو عشقش موفق باشه!

-          سانی دانشجوی دوره دکترای روانشناسی تو یکی از دانشگاههای تهرانه! دوره لیسانس رو تو آمریکا خونده و الان هم مشغول یه سری تحقیقات و امتحاناست. تو این چند وقته همش باهام در تماس بود و ازم می خواست که براش دعا کنم. دیشب هم باهام چت کرد و صبح امروز هم زنگ زد و گفت که دوباره داره می ره هلند! من به تلفناش عادت کردم و سانی رو واقعا دوست دارم. گر چه خیلی منو اذیت کرده ولی باز هم هر کاری می کنم نمی تونم از دستش ناراحت باشم. چند روز ازش بی خبر خواهم بود و این اذیتم می کنه! به سانی گفتم می خوام یه ماشین پیکان گوجه ای مدل 58 بخرم! کلی سر این مسئله خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم.  

-          مدیر عامل باهام صحبت کرد و گفت که بالاخره تکلیف ما رو روشن کن! می مونی یا می ری!؟ بعد هم گفت که ما نیروی جایگزین در نظر گرفتیم! اگه فکرت اینه که بری دوبی برای آقای نورایی کار کنی، از همین الان بی خیال شو و از این حرفها! بهش گفتم که فعلا جوابی ندارم تا پنجم تیر ماه! تو اون تاریخ جواب نهاییم رو می دم! پنجم تیرماه یکی از بهترین روزهای زندگی من خواهد بود!

-          تو این دو سه روزه، چندین شرکت بزرگ رو هدف قرار دادم و رزومه خودم رو براشون ارسال کردم. می خوام از این شرکت جدا بشم. من واسه جاهای کوچک ساخته نشدم! ترجیح می دم ذره ای کوچک از یک مجموعه بزرگ باشم تا بزرگترین قسمت یک مجموعه کوچک!! شاید به زور بتونم قرارداد امسالم رو به انتها برسونم و زودتر از موعد مقرر از شرکت جدا بشم که امیدوارم اینجوری بشه!

-          باز هم عمو به پول نیاز داره، دور و بر من آفتابی می شه! دیروز هم زنگ زد و گفت که یه مقدار پول می خواد، چون چکش داره برگشت می خوره!!! من شدم چک پاس کن!

-          برادرم می خواست کولر خونشون رو راه بندازه، زنگ زد و ازم خواست برم کمکش! ماشینو بردو و تا رسیدم اونجا، اومدم ماشین رو بزارم تو دنده که یه دفعه دنده از جاش کنده شد!!!! رفتیم کولر رو راه انداختیم. یه دفعه پدر خانم داداشم اومد و سلام کرد! با بی توجهی کامل فقط به سلامش جواب دادم! اومدم بیرون و به داداشم گفتم که پدر خانمت باید بیاد ازم معذرت خواهی کنه وگر نه کاری به کارش ندارم! در ضمن بالاخره داداشم یه ماشین رو پسندید واسه خرید! و بنده هم باید دو میلیون بهش بدم!!! برای برگشتن به خونه، به جای دنده از پیچ گوشتی استفاده کردم!


   1       2       3       4       5       ...       38    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 87267


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها