X
تبلیغات
رایتل
جزیره
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 27 مهر‌ماه سال 1383

1-      حامد وضعش توپ شده. اونطوری که از رفتارش بر می آد، به نظر می رسه که وضع مالیش خوب شده. تغییراتی در نحوه حرف زدن و لباس پوشیدنش دیدم. موبایل هم که خریده. امیدوارم به همین صورت موفقیتهای مالیش ادامه پیدا کنه. ولی امیدوارترم که دوستیمون تحت تاپیر وضعیت مالیش قرار نگیره!

2-      عموی ما بالاخره رضایت داد و رفت خواستگاری. در چند روز آینده باید براش یه مراسم بگیریم. بهش قول داده بودم که کمکش می کنم. حالا افتادم تو دردسر! ببینیم چی می شه دیگه! هر موقع ما می خواهیم پول جمع کنیم، یه مسئله ای پیش می آد!

3-      پنج شنبه هفته گذشته رفتم کرج. خانم فلاح، از دوستای اینترنتی، پروژه کارشناسی داشت که توش به مشکلاتی برخورد کرده بود. هفته گذشته اومده شرکت تا اگه بتونم مشکلاتش رو حل کنم. بعد از اینکه جواب سئوالاتش رو دادم، در ادامه بحثهای قبلی دعوتم کرد که برم خونشون! مهندس هم که اونجا بود، بعد از رفتن خانم فلاح بهم گفت که مواظب باش خام نشی! البته خانم فلاح می خواست که بهش تدریس کنم و ازم می خواست که آخر هفته ها برم خونشون کرج! دو ماه قبل هم یه دختری رو بهم معرفی کرده بود برای ازدواج! قبل از اینکه برم دوبی، قرار بود برم اون خانم رو ببینم ولی فرصت نشد تا اینکه این پنجشنبه رفتم و باهاش حرف زدم. دختر زیبایی بود. ولی من فقط موقع سلام و خداحافظی صورتش رو دیدم! قصدم این بود که حرفام رو بزنم و حرفاش رو بشنوم! می خواستم به خاطر زیباییش از چیزی نگذرم. تو صحبتهام کمی هم بی منطق بودم ولی عکس العمل خوبی دیدم. در هر حال، این خانم محترم چیزی بیشتر از بقیه خانمها نداشتن. در نهایت ازم پرسید که آیا علاقه ای به برگزاری جلسه بعدی آشنایی دارم یا نه؟ بهش گفتم که از آشنایی با دوستان جدید استقبال می کنم و ترجیح می دم فعلا فقط حرف بزنیم تا از همدیگه شناخت بیشتری پیدا کنیم. قرار شده تا آخر ماه بعدی چهار بار دیگه با هم صحبت کنیم. تا چه پیش آید و چه در نظر آید؟

4-      اعتقاد عجیبی دارم که نباید خودمو جلوی دختری کوچک کنم. تنها به دختری اقبال نشون می دم که تقریبا صد در صد مطمئن باشم که اگر اقبالی بهش نشون بدم، ضایع نخواهم شد. اصلا دوست ندارم احساسم به بازی گرفته بشه! جالب اینه که اگه دختری احساس تو رو رد کنه، خودش رو محق می دونه ولی اگه تو احساس دختری رو رد کنی گناهکاری!

5-      امروز فقط به این خاطر نرفتم شرکت که پول نداشتم تا شرکت برم! جالب اینه که آخر ماه کلی پول می آد دستم ولی اینکه الان پول نداشته باشم برم بیرون واقعا محشره! غرورم هم اجازه نمی ده از کسی قرض بگیرم! البته قرضهای کم منظورمه! اگه کسی بخواد 10 میلیون بهم قرض بده، من مغرور نیستم!! خلاصه امروز موندم خونه و به مادرم گفتم که تو شرکت کار خاصی نداشتم که برم! برا همین نرفتم. آخه مامانم خیلی نگران وضع کاری منه و دوست داره یه جا ثابت کار کنم.

6-      حضرت علی می گه: بدترین مردمان کسی است که خود را برتر از دیگران بداند! حقیقتش اینه که من خودم رو از 98 درصد هم سن و سالهام بهتر می دونم! شاید به همین خاطره که خیلی بدم! به هر طریقی هم می خوام سعی کنم این احساس رو از خودم دور کنم نمی شه! به نظر من آدم تا خودش و تواناییهاش رو قبول نداشته باشه، به هیچ جا نمی رسه.

7-      با یکی از دوستان داشتم در مورد اسلام بحث می کردم. این دوست، ظاهرا به گفته خودشون تو کشور هلند 130 نفر رو مسلمون کردن! خودش هم می دونه که تو زندگیش اندازه نصف من نماز نخونده و روزه نگرفته ولی همین جوری کورکورانه و با دلایل بچه گانه می خواد ثابت کنه که اسلام خوبه. اتفاقا اسلام با تعریف کنونی اصلا دین خوبی نیست. به نظر من همه دینها یکسان هستند. چه بسا بی دینانی که از هزار تا مسلمون مثل ما بهترند. تو همین ایران یه مسلمون درست و حسابی نداریم. یا خوارجند که پیشونیشون جای مهره و یا مجیز گوی قدرت که از اینا در زمان معاویه هم زیاد پیدا می شد.

8-      باز هم سریالهای مسخره تلویزیونی تو ماه رمضان شروع شدن. اینا هنوز مفهوم روزه و روزه داری رو نمی دونن و جالبه که تو برنامه هاشون فقط و فقط تبلیغ تجمل می کنن. اصلا کسی نیست فکر این مردم بدبخت باشه. پشت تمام صحنه های سریالها نیات سیاسی خوابیده. مثلا تو همین سریال خانه به دوش که حدس می زدم به خاطر حضور حمید لولایی حرفی برای گفتن داشته باشه، می بینیم که از یه طرف تبلیغ تجملاته و از طرف دیگه خر کردن مردم فقیر و بدبخت. همین آقا ماشاء... اگه بدونه کیا حقشو می خورن، عمرا راضی به اون زندگی بشه. دلیلی نداره آدم بدبختیهاش رو با عباراتی مثل اینکه من مال حلال می برم خونه و از این حرفا توجیه کنه! تو این مملکت کی مال حلال می خوره که تو دومیش باشی!؟ تمام پولدارا دزدن! اگر خود من هم یه روزی پولدار شدم مطمئن باشید که دزدی کردم. ولی وقتی به پول برسم می دزدم و حق مردم رو بهشون می دم.

9-      دلم نمی خواد دیگه تو ایران باشم. کاش الان می تونستم تو دوبی کار کنم. بدیش اینه که تو دوبی به ایرانیا کار نمی دن! حاضرم هر جایی که امنیت و آسایشم رو تامین کنه کار کنم. تو ایران هیچی نیست، با اینکه وقتی دوبی بودم خیلی دلم برای ایران تنگ می شد. گر چه چند روز بیشتر اونجا نبودم.

10-    تو نمایشگاه یه غرفه گرفتیم. قرار شده که من هم به عنوان بخشی از تیم فنی تو نمایشگاه شرکت کنم. بدبختیمون در اومد دیگه. هر روز باید یه کار جدید بکنم. این مسئول فروشمون هم که گیجه! هیچی هم حالیش نیست و مهندس بهم گفته که کارای ایشون رو هم من انجام بدم. در واقعا باید لقمه رو بجوم بذارم دهن ایشون تا برن پز بدن که ما فلانیم و بیسار. جالبیش اینه که این آقا هیچوقت کراواتش یادش نمی ره و وقتی من جورابم رو در می آرم که وضو بگیرم، ایشون ناراحت می شه که چرا تو شرکت جوراب در می آرین! از لج ایشون، یه روز که داشت با یه خانمی مصاحبه می کرد، رفتم پام رو گرفتم بالا و جورابم رو گرفتم دستم و جلوی خانمه قدم زدم. بعدش بهش گفتم که دیگه از این چس کلاسا واسه من نذاره. هر کی دوست نداره، می تونه بره یه شرکت دیگه کار کنه. کسی مجبورش نکرده که اینجا کار کنه. در ضمن از این به بعد با قلاده نیاد سر کار. منظور از قلاده همون کراواته!! 4 ساعت می آد شرکت که دو ساعتش رو داره با قلادش بازی می کنه و 2 ساعت دیگه رو یا با تلفن حرف می زنه و یا چای می خوره! اگه قراره من کار ایشون رو انجام بدم و ایشون پولشو بگیره و بره اینور و اونور پز بده، خودم هم تیپم از اون بهتره، هم قدم بلندتره و هم آداب معاشرت رو بهتر از ایشون می فهمم. چه دلیلی داره دیگه به ایشون باج بدم. بدبخت مهندس هم تو رو در وایسی گیر کرده و گرنه همین امروز اخراجش می کرد. چه می شه کرد!؟


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 87248


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها