X
تبلیغات
رایتل
جزیره
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 30 آبان‌ماه سال 1383
نمایشگاه الکامپ

 

1-      سه روز اول نمایشگاه یه جورایی خاص بود. آقای نورایی از لندن اومده بودن و استقبال از غرفه ما خیلی خوب بود. با چند تا شرکت کار درست صحبت کردیم و احتمال شروع همکاریها زیاده!

2-      روز دوم رو باید تو شرکت می موندم. صبح رفتم شرکت و دیدم هیچ کس نیست! رفتم آبدارخونه، چایی دم کردم و نشستم راحت چایی خوردم و تا ساعت 11 فقط تلفن جواب می دادم. از 11 به بعد دردسر شروع شد! تا بتونم به این هندی احمق حالی کنم که مدارک رو بفرسته تا اجناس رو ترخیص کنیم، پدرم در اومد! نمی دونم چرا اسم این هندیها در رفته به اینکه باهوشند! خر جلوشون افلاطونه!

3-      تلاش همه بچه ها بر این بود که برای من یه دختر خوب پیدا کنن! همه می گفتن که اگه یه دختر خوب اومد حتما می فرستنش که با من صحبت کنه! هر شب هم که جلسه بعد از نمایشگاه رو برگزار می کردیم، یک مسئله اصلی موضوع انتخاب دختر مناسب  برای من بود. حتی مدیر عامل هم می گفت که نگاهش رو دقیقتر می کنه تا شاید فرجی حاصل بشه!

4-      نکته جالب این بود که تا یه دختر خوشگل می اومد، همه جان بر کف به سئوالاتش حواب می دادن و وقتی پیرزنی، پیرمردی، چکش خورده ای، چیزی می اومد به من می گفتن که جواب بدم! خلاصه متوجه شدم که ماشا... اشتهای اونا از ما بیشتره! آخه مثلا تو شرکت ما فقط منم که مجردم!

5-      یه بار دو تا دختر اومدن و سئوال پرسیدن، بچه ها گفتن که فلانی ( یعنی من ) جوابشون رو بدم! تا دخترا سرشون رو برگردوندن طرفم، گفتم که من به اینا توضیح نمی دم! شما خودتون توضیح بدید! بیچاره هم دخترها و هم اون دوستمون ضایع شدن! آخه اگه جواب می دادم به عنوان دستاویزی برای اذیت کردنم ازش استفاده می کردن! کاری کردم که اصلا نمی تونن بهش اشاره هم بکنن!

6-      دو سه شب هم بحث بر این بود که فلانی ( باز هم یعنی بنده! ) می ترسه و عرضه نداره شماره بده و از این حرفا! مهندس هم می گفت که فلانی زیاده خواهی می کنه و دوست داره بهترین رو پیدا کنه! ازم پرسید که چرا به کسی شماره نمی دم یا صحبت نمی کنم!؟ بهش گفتم که اگه مورد مناسب باشه، خودم بلدم چیکار کنم! مشکل اینه که مورد مناسب پیدا نمی کنم!

7-      یکی از دوستان هم می گفت که سعی کن کسی رو انتخاب کنی که یا ادب نداشته باشه، یا خانواده دار نباشه، یا اصیل نباشه یا بالاخره یه چیزی نباشه تا بتونی بهونه ای برای رها کردنش پیدا کنی!!!

8-      خانمی که در مورد ازدواج با هم صحبت کرده بودیم، با 3 تا از دوستانش هم به غرفه ما سر زدن! بهم گفت که تقریبا نظر نهاییش رو می خواد اعلام کنه و گفت که فکر می کنه نظرش منفیه! بهش گفتم که اگه منفیه که بحثی نداریم و ادامه نمی دیم. گفت که خودت خیلی خوب هستی ولی ...! گفتم از اینکه منطقی حرف می زنی ممنونم و مشکلی ندارم و قبول می کنم! گفتم که با این اوصاف دلیلی برای ادامه صحبتهامون نمی بینم و ترجیح می دم خداحافظی کنیم! گفت که شاید اشتباه متوجه شده و دوست داره که باز هم با هم صحبت کنیم و بیشتر با هم آشنا بشیم! متوجه شدم که می خواسته ببینه من چه عکس العملی نشون می دم که البته خودش سریع حرفشو عوض کرد و اصرار کرد که دو جلسه دیگه با هم صحبت کنیم! بهش گفتم که طبق قرار اولمون عمل می کنیم ولی تا الان نظر مناسبی ندارم. گفت که دوست داره بیشتر از خودش برام حرف بزنه! فعلا قرار شده یه جلسه دیگه با هم حرف بزنیم!

9-      چند تا از بچه های دانشگاه رو هم دیدم! از یکیشون پرسیدم که چرا ازدواج نکرده! گفت که دختر پیدا نمی شه!!! محمد هم با خانمش ( خودش می گه دوست، ولی ما که می دونیم چه خبره!) روز آخر سر زدن و با هم گپی زدیم!

10-   سمیه و ارکیده از شمال اومده بودن نمایشگاه رو ببینن! زنگ زدن بهم که ببنمشون! رفتیم چند تا از غرفه ها رو با هم دیدیم و ناهار رو با هم خوردیم. فعلا که قول دادن اگه برم شمال ازم خوب پذیرایی کنن! من گفتم که دوست دارم برم خیابون گلسار!! سمیه زنگ زد به دوستش نادر. ازشون خداحافظی کردم و درست قبل از اینکه مدیر عامل بیاد رسیدم به غرفه!

11-   شبنم رو هم دیدم! وای، باورم نمی شه من اینقدر شبنم رو دوست داشتم و نمی دونستم! تا دیدمش، انگار که قلبم افتاد! خیلی عجیب بود! نگاهش که به نگاهم افتاد یه لبخندی زد و نگاهش رو برگردوند و رفت! بعد از نیم ساعت که مطمئن شد که من همونی هستم که دنبالش می گرده، اومد گفت شما فلانی هستی!؟ خودم زدم به کوچه علی چپ و گفتم نه! گفتم که چهره اش برام خیلی آشناست و احساس می کنم تو دانشگاه دیدمش! گفت که اسمش فلانه و از بچه های دانشگاهه! اسممو پرسید. بهش گفتم! برای اینکه از اون حالت کنجکاوی خارج بشه، پرسید که فعالیتهای شرکت شما چیه و از این حرفا! من هم با اینکه می دونستم منظورش چیه، توضیح کاملی بهش دادم و یه کارت بهش دادم. با کلی سئوال پاسخ داده نشده رفت و پیش خودش احساس برنده بودن کرد! اقلا بعد از مدتها کسی رو دیدم که وجودش باعث می شد دلم به لرزه بیوفته! شبنم دو سال می شه که ازدواج کرده! البته اگر هم ازدواج نمی کرد، با امسال من کنار نمی اومد! امیدوارم خوشبخت بشه!

12-     تو یکی از شرکتهای قبلی، اواخر قراردادم بود که دختری وارد شرکت شد! دختری که بعدها فهمیدم خواهر یکی از دوستان فوق لیسانسی دوران دانشگاهم بوده! چند باری باهاش صحبت کرده بودم! دیروز اومده بود نمایشگاه! اولش نتونستم بشناسمش. بهم گفت که تو شرکت قبلی باهام همکار بوده و یه دفعه یادم اومد. چقدر زیبا بوده و من خبر نداشتم! کلی سئوال داشت! گفت که خانم فلانی از همکارای قبلی موقعی که برنامه نویسی می کنه، یاد ما هم می کنه! گفت که خانم فلانی الان ازدواج کرده و کتابهای منو دودره کرده و خلاصه کلی اطلاعات درباره شرکت قبلی داد! ما هم دلمون خوش بود که کتابامون رو پس می گیریم! این خانم شماره ام رو گرفت که بعد از نمایشگاه زنگ بزنه و سوالاتش رو بپرسه! با کمال میل شماره دادم و ازش خواستم زنگ بزنه! حسن هم اونجا بود. به حسن گفتم که اگه زنگ زد چه جوری باهاش صحبت کنم که بتونم بیشتر بشناسمش! گفت فقط بهش بگو که می خوای بیشتر باهاش آشنا بشی! خودش می فهمه! راستش می خوام باهاش صحبت کنم ببینم به درد ازدواج می خوره یا نه!

13-   محمود هم از شیراز اومده بود و با هم دوری زدیم! کلی دعوتم کرد که برم شیراز و از خجالتم در بیاد. محمود هم انصافا خوب داره کار می کنه!

14-   مهران و دار و دسته اش از ناجا اومده بودن بازدید! کشیدمشون تو غرفه و کمی اطلاعات در مورد برنامه های جدید ناجا ازشون گرفتم!

15-   تیمسار انصاری هم شده دستیار چلویی! چه شود دیگه. تو نمایشگاه دیدمش و گفتم که بیاد به غرفه ما سر بزنه! سر که نزد ولی دو روز دیگه می رم دفترش و بهش می گم که چه کاری باید واسم بکنه! گیر دادم به این پلیس + 10 که باید واسم ردیفش کنه!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 87248


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها