X
تبلیغات
زولا
جزیره
  
 
 
آرشیو
 
چهارشنبه 25 آذر‌ماه سال 1383
غرور...

1- خسرو پسرخاله هم به جمع مرغها پیوست. اصلا باورم نمی شه که خسرو هم یه ازدواج احمقانه کرده! عروس دختر داییم می شه که حدودا 16 سالش می شه! خسرو خودش 27 سالشه! واقعا نمی دونم این چه عطشیه که افتاده تو فامیل ما و همه دوست دارن عروسشون کم سن و سال باشه! وقتی شنیدم خسرو با سمیرا نامزد کرده فقط شوکه شدم. آخه این پسرخاله خیلی ادعای فهم و درکش می شد!! روز جمعه دلهاشون به هم رسید، مبارک باشه و انشاءا... خوشبخت بشن!

2- همه شمشیراشون رو از رو بستن. فقط تا زمانی باهات هستن و تحویلت می گیرن که به دردشون بخوری. از اینکه احساس کنم فقط یه وسیله به دردبخور هستم بدم می آد. تو فامیل هم چندین بار رفتارهایی رو دیدم که کاملا روحم رو آزار داده ولی باز هم در برخوردهایی که باهاشون داشتم اصلا به روم نیوردم! امیدوارم یه دفعه نزنه به رگ ترکیم و هر چی می آد تو دهنم رو حواله کسی نکنم!!

3- بعد از اون تغییراتی که تو شرکت به وجود اومد، زمینه کاری ما هم تغییر کرد. الان با یه بنده خدای تازه وارد کار می کنم که البته از لحاظ سن و تجربه از من کار کشته تره! تو شرکت ما تنها یه نفر کارمند هست که اون یه نفر کسی نیست جز نویسنده این سطور! بقیه همه مدیر هستن!! اگه باور نمی کنین بیایین کارت ویزیتشون رو ببینید. این بنده خدایی که وصفش رفت، نیومده می خواد ریاست کنه. دیشب یکی از دوستاش اومده بود شرکت. قرار شده بود که من یه نامه به زبان انگلیسی آماده کنم که از قضا وقتی دوستش اومد بردم نامه رو بهش دادم. یه دفعه یه صدا شنیدم که بلند داد زد که آقای فلانی( یعنی بنده ناقابل) بیا! رفتم تو اتاق و دیدم که با یه حس ریاست طلبانه لم داده به صندلی و نامه رو بهم نشون می ده و می گه اینجاش رو که نباید اینجوری می نوشتی! چرا دقت نمی کنی!؟ یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردم و گفتم که اگه احساس می کنی بهتر از من می تونی اون نامه رو بنویسی نیازی نیست ایراد بگیری. بهتره به جای خواهش کردن از این و اون خودت بشینی نامه بنویسی و بیاری برات ادیت کنم! مگه همین شما نبودی که دیشب خواهش کردی نامه رو برات بنویسم!؟ می خواست پیش دوستش پز ریاست بده که حالش رو گرفتم!

4- بعد از یک سال بالاخره تو شرکت اعصابم از دست یکی از همکارا بهم خورد و شروع کردم به برخورد اساسی! چندین بار بهش گفته بودم که جایگاه خودش رو بدونه و وقتی باهاش شوخی می کنم پر رو نشه! بهش هم تذکر داده بودم که بدونه که اگه باهاش برخورد دوستانه دارم فقط به خاطر اینه که می خوام تو شرکت روحیه همکاری خوبی به وجود بیاد. دو روز پیش بعد از یه تماس تلفنی یه دفعه با یه لحن آمرانه برگشت بهم گفت که شما چرا بهم نگفتی که فلان چیز فلان شد. جوابش رو ندادم و خواستم بفهمه که نباید باهام اونجوری صحبت کنه که دیدم اومد جلو و دوباره سوالش رو پرسید و انتظار داشت بهش جواب بدم. بلند شدم و با صدای بلند بهش گفتم که دیگه نبینم از این گنده گوزیا بکنی ها و فعلا برو واسم یه چایی بریز تا ببینم چه تصمیمی در موردت می گیرم! اینو که گفتم مدیر عامل با عصبانیت اومد و همه بچه ها جمع شدن. مدیر عامل هم حرف منو تکرار کرد و بچه های واحدمون رو جمع کرد و باهاشون صحبت کرد. یکی از همکارا گفت که تو مغروری و طاقت نداری کسی چیزی بهت بگه! گفتم که تو این شرکت فقط مدیر عامل می تونه بهم چیزی بگه و ازم انتظار چشم شنیدن داشته باشه! گفتم نهایت رتبه بعضی از شماها هم تراز منه و به این دلیل امروز اینجوری برخورد کردم که جایگاه خودتون رو بدونید. مدیر عامل هم حرفهامو تایید کرد و اون بنده خدا اومد معذرت خواهی کرد و قضیه حل شد.

5- بعضی ها یاد گرفتن که اگه تو هر چیزی ایراد بگیرن باسوادتر دیده می شن! برام مواردی پیش اومد که با ایراداتی روبرو شدم. وقتی کسی ایراد منطقی بگیره آدم می پذیره و تشکر هم می کنه ولی وقتی ایراد گرفتنت توری باشه که بخوای سوادت رو اثبات کنی، کسی نظرت رو قبول نخواهد کرد. به شخصه اعتقاد دارم همه ازم باسوادتر و باکلاستر و بهتر هستن، مگر اینکه خلافش ثابت بشه و فکر می کنم این نظر کاملا نافی غرور باشه!

6- اینجا وبلاگ شخصی منه و دلیلی نداره به خاطر خوشایند کسی بعضی حرفا رو نزنم. اگر کسی اینجا رو می خونه و از بعضی چیزا ناراحت می شه، تقصیری متوجه بنده نیست. تا حالا از کسی خواهش نکردم وبلاگم رو بخونه و هر کسی می آد و می خونه باید بهم اجازه بده حرفهایی رو بنویسم که خوشایند خودم باشه! این یعنی تعریف وبلاگ. اینجا محل بیان احساسات و عواطف و تفکرات و خاطرات نویسنده است و به خاطر کسی قصد ندارم مطالبم رو عوض کنم. فکر می کنم نباید کسی از خوندن این مطالب ناراحت بشه.

7- نرم افزار مدیریت سایت dotnetnuke رو نصب کردم و باهاش یه سایت درست کردم. اون هم در عرض یه نصف روز! باور کنید که اگر متکی به خودتون باشید، هر کاری رو می تونید انجام بدید! امان از روزی که بخواهید از کسی کمک بگیرید. برای همین هست که هر چقدر به خودت متکی باشی به همون اندازه شکست ناپذیرتر می شی!

8- واقعا از مطالعه کردن لذت می برم. کاش می شد دغدغه نان نداشتم و فقط و فقط درس می خوندم. از خدا می خوام یه پسر مثل خودم، دقیقا مثل خودم با یه کم آی کیو بالاتر و خلاقیت بالاتر بده تا یکی از نوابغ دنیا رو تحویل جامعه بشری بدم! اگر از من حمایت می شد، به احتمال زیاد ابوعلی سینای دوران می شدم!!

9- تو زندگی همه چی شده پول. پول یعنی ایمان، مهربانی، عطوفت، سلامت، آرامش، دوست داشتنی بودن، متعصب و حامی بودن! همه دنبال آدم خوب می گردن و آدم خوب یعنی آدمی که تو جیبش پول باشه. هر کی هم بگه نه، باید با عرض شرمندگی بگم که چرت می گه. دخترا با پول پسرا و پسرا با پول دخترا ازدواج می کنن! حرف از عشق و علاقه و منطق و احساس زدن فقط زر زدنه! از شنیدن جملات کلیشه ای در نفی پول بدم می آد. در این مورد بیشتر حرف خواهم زد.

10- دو روز اعصابم انقدر خرد بود که حتی شبها هم نمی تونستم بخوابم. دلم می خواست سرمو بزنم به دیوار! هر کاری می کنم که شرایط رو عوض کنم نمی شه! فکر می کنم نیاز شدیدی دارم که با یه روانشناس صحبت کنم. اگه یه روانشناس سراغ دارید که نخواد آدم رو با حرفهای آخوند گونه احمقانه خر کنه، لطفا بهم خبر بدید تا یه سری بهش بزنم و دردم رو بهش بگم!

تو این زمونه
عشق نمی مونه
عاشقی و عشق چیه
وفا کدومه!
رفته محبت
غم شده عادت
...
در آغوش باد
من رفتم از یاد
سکوت این قلب شکسته ام شده فریاد
حالا وای وای، وای وای....


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 87261


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها