X
تبلیغات
زولا
جزیره
  
 
 
آرشیو
 
جمعه 7 اسفند‌ماه سال 1383
خشم اژدها
قبل از نوشتن این مطلب لازم دونستم بگم که مطالب این وبلاگ کاملا شخصیه و این وبلاگ رو نمی نویسم که مخ کسی رو بزنم! اصلا هم برام مهم نیست کی می آد می خونه یا نمی خونه! تعداد بازدید کننده ها هم همچنین! هر کس از خوندن مطالب اینجا ناراحت می شه، ترجیحا بره یه لیوان آب خنک بخوره. این بلاگ رو مثل دفترچه خاطرات خودم می دونو و دوسش دارم و برای این می نویسم که صد سال دیگه که سر زدم، خاطراتم از بین نرفته باشه!

اتفاقاتی که در مورد وضعیتم تو شرکت افتاده، باعث شد که بشینم پای ورد و بنویسم! نکاتی در این زمینه برای عبرت آیندگان می آرم:

-          همون طوری که حدس می زدم، امر به اون همکارمون مشتبه شده بود که رییس منه! یه روز رفتم بیرون و حدود نیم ساعت بعد برگشتم. تا رسیدم با یه لحن خشن و نگاه سفیه اندر عاقلی بهم گفت آقای فلانی کجا بودی!؟ با طمانینه و لحن تمسخرآمیز عرض کردم که رفته بودم سیگار بکشم، سیگارش برگ بود یه کم زیاد طول کشید! یعنی محترمانه خفه شو و بهت مربوط نیست! خواست ضایع نشه، گفت آخه بارون می آد، بدون کاپشن رفتی سرما می خوری! گفتم شما نگران سرما خوردن ما نباشید! آخه بنده خدا زیاد می ره پایین سیگار می کشه!!

-          یه روز قبل از ارائه نسخه نهایی گزارش باید خودمو آماده می کردم که سئوالات احتمالی اونا رو بتونم جواب بدم. به همین منظور مجبور بودم اطلاعات کاملی درباره SNMP،  OpenSSL، متدهای HTTP، فیلترهای ISAPI، DCE، WebDAV، .HTR، ISMS و بسیاری از تکنولوژیهای دیگه به دست بیارم، اون هم فقط در دو روز. به هر زور و زحمتی بود، مقاله های زیادی در این مورد خوندم و در نهایت رفتم پیش اون همکارمون و پرسیدم که چیز خاصی مد نظر داره که فردا ارائه بدم یا نه! با یه حس ریاست مآبانه ای بهم گفت که چند تا چیز هست که باید رعایت کنی! یکی نظم در رفت و آمد و دیگری رفتار و اخلاق خوب با مشتریه! بعدش اینکه ما به شما حقوق می دیم که فلان بشه و بیسار! با تعجب نگاهش کردم و جوابی بهش ندادم و رفتم! پیش خودم گفتم وقتی با مدیر عامل صحبت کنم، شورتش رو می کشم رو سرش!

-          دیروز بعد از مدتها فرصت شد با مهندس حرف بزنم. وقتی رفتم پیشش، بهش گفتم که چند تا مورد هست که می خوام در موردش حرف بزنم ولی اگه وسط حرفام می خواهید به تلفن ها جواب بدید و یا کارای دیگه انجام بدید، حرفهام رو بزارم برا بعد! فهمید که خیلی جدی هستم و دعوت کرد که بریم اتاقش و بشینیم و حرف بزنیم. حدود 3 ساعت با هم حرف زدیم و مسائل رو مطرح کردم. اول ازش خواستم که وضعیت مدیریت من تو بخش رو معین کنه! وضعیت بازار، مارکت مورد انتظار از طرف هیئت مدیره، برنامه های موجود و Buisness Plan رو برام معین کنه! این صحبت حدود یک ساعت طول کشید و در نهایت گفت که مسئولیت بخش فنی با منه و با بخش امنیت هم باید همکاری کنم تا فعلا پروژه های اونجا رو تموم کنیم. گفتم که پس با این وضع بعضی از چیزا باید معین بشه! یکی اینکه آقای فلانی باید بدونه که همکار منه و نباید تو کارام دخالت کنه و اگه یه بار دیگه تو کارام دخالت کنه و ریاست بازی در بیاره، از اون بلاهایی سرش می آرم که قبلا سر یکی دیگه در آوردم! پس اگه شما می خواهید ایشون دمشون به کولشون منتقل نشه، صحبتهای لازمه رو باهاش انجام بدید! دوم اینکه، من فقط و فقط از شما حقوق می گیرم. حقوقی هم که می دید اصلا مکفی نیست، در حالی که شما بهم گفتید حقوق مکفی خواهید داد. در ضمن درصد سود من از پروژه ها اصلا مشخص نیست! اینها رو همین الان مشخص کنید که اگه موافق بودم به کارم ادامه بدم و گر نه برم جای دیگه! قولهای مساعدی داد که این مسئله حل خواهد شد! بعد بهش گفتم که از این به بعد هر هفته یه بار می خوام باهاتون صحبت کنم و درباره فلسفه علم و لذات فلسفه، نظرات کارل پوپر، نیچه، تئوری نسبیت و قوانین کوکومو و مسائلی از این قبیل باهاتون حرف بزنم تا حقوقم رو زیادتر کنید! مثل اینکه هر کس بیشتر و گنده تر حرف می زنه حقوقش بیشتره!

-          مسئله بعدی، مسافرت به لندن بود! زیر زیرکی و بدون اینکه من بدونم، همکارمون رو معرفی کرده بودن که در دوره فنی که تو لندن برگزار می شه شرکت کنه! البته مهندس می گفت که ازش خواسته یه نفر رو معرفی کنه و ایشون هم خودش رو پیشنهاد داده بوده و مهندس هم برای اینکه ضایعش نکنه، قبول کرده بود! به مهندس گفتم که در شرایط فعلی کسی به جز من نباید به این مسافرت بره! برام مسافرت به لندن مهم نیست، مهم گرفتن اون مدرکه که حق مسلم منه! تمام امتحانهای ابتدایی و مطالعاتش رو من انجام دادم، حتی نمره ای که الان شما با افتخار تو سایت می بینید، کار منه! پس اگه قراره کسی برای دوره بره، اون شخص فقط و فقط منم! لطف کنید دوره رو تو زرند کرمان برگزار کنید تا لازم نباشه برم لندن! هر جای دنیا که برگزار بشه من باید برم، مگر اینکه کسی دیگه شرایط بهتری داشته باشه! اگه هدف شما ارسال یه نفر به خارج از کشور برای عشق و حاله، همکارمون رو بفرستید بره سواحل قناری، کلاس رو هم تو زابل برگزار کنید که برم شرکت کنم! گفت که همکارمون رو واسه دوره رد کردن و کسی دیگه باید انتخاب بشه! این حرف رو پیش خودش هم بهش گفت و شوکه شدنش خیلی جالب بود! آخه اولا فهمید که می دونم چیکار کرده، دوما ضایع شد که قبولش نکردن! قرار شده تصمیم نهایی در این زمینه در جلسه هیئت مدیره در روز شنبه اتخاذ بشه! به مهندس گفتم هر کس دیگه ای انتخاب بشه، باید با دلایل منطقی منو قانع کنید و گر نه تصمیمات جدی خواهم گرفت!


از شرکت بریم بیرون، برسیم به زندگی:
شاگردم چند باری بهم زنگ زد و ازم خواست که همدیگه رو ببینیم. قبول نکردم و بعد از چند روز بهم گفت که تصمیم گرفته باهام خداحافظی کنه و دیگه دنبالم نیاد! بهش گفتم واسم اصلا مهم نیست. هر کاری دلش می خواد بکنه! اگه خواست می تونه به عنوان یه دوست روم حساب کنه ولی اجازه زیاده خواهی بهش نمی دم! گفت که تو خیلی لوس و مغروری! چرا یه بار هم بهم زنگ نمی زنی و چرا همش من باید دنبال تو باشم! بهش گفتم چون دوستی رو با چیز دیگه اشتباه گرفتی. هر چند وقت یه بار این حرف رو می زنه و بعد از چند وقت بر می گرده سر جای اولش!

 

روز عاشورا و تاسوعا برام روزای جالبی نبودن. در کل محرم فقط اون دو روز رو به اصرار مادرم رفتم بیرون و دسته های عزاداری رو نگاه کردم. از نظر من، این عزاداری ها هیچ ارزشی ندارن. عده ای می آن دختر و پسر بازی، عده ای فقط می خوان دردشون دوا بشه، عده ای هم فقط پز مادیاتشون رو با نذری های رنگارنگ می دن! به هر حال، موبایلم از دستم افتاد و شیشه اش شکست! دوربینی هم که تازه گرفته بودم، وقتی داداشم داشت فیلم برداری می کرد، یکی با شمشیرش زده و شکسته! خلاصه که حالگیری شد. البته داداشم شب اومد بهم گفت که دوربین شکسته و نذار بابا بفهمه و از این حرفا! هیچی بهش نگفتم!

 

روز تاسوعا مادرم هی می گفت برو تو این دسته ها عزاداری کن! قبول نمی کردم. روز عاشورا هم یه لباس سفید پوشیدم و زدم بیرون و از دسته ها فیلم برداری کردم. از مراسم قمه زدن عده ای احمق هم فیلم برداری کردم. من ترک هستم و واقعا شرمنده ام که ترکها قمه می زنن! این کار حماقت محضه! حتی سینه زدن و زنجیر زدن هم حماقته! تو قرآن گفته که خودتون رو نزنید.

 

نیروی انتظامی به دسته ها تذکر داده بود که قمه نزنن! اونا هم مخفیانه تو خونه ها قمه می زدن. منم برای اینکه بتونم فیلم برداری کنم مجبور شدم برم بالا پشت بام و به هزار زور و زحمت دوربین رو تنظیم کردم که صحنه ها رو از دست ندم. بعد از مدتی چند تا از این نوجونهای تازه به دوران رسیده اومدن بالا و درست نشستن جلوی دوربین! بهشون گفتم سریع همه برن پایین! هیچ کس نرفت! عصبانی شدم، گوش یکیشون رو که بیشتر از همه پر رو بازی در می آورد گرفتم و گفتم تا سه می شمارم، باید پایین باشی! برگشت یه فحش داد! بلندش کردم و انداختمش پایین! وقتی رسید پایین، برگش بالا رو نگاه کرد، چشاش ورقلمبیده شده بود! بهش گفتم تا نیومدم پایین گورشو گم کنه بره که اصلا حوصله ندارم! بقیه بچه ها هم اوضاع رو که دیدن خودشون ترجیح دادن برن پایین!

 

شب اومدم خونه و استراحت کردم. ساعت حدود یک نصفه شب بود که ظاهرا تو خواب یه داد بلند زده بودم و یه دفعه دیدم همه دورم جمع شدن! مامانم سریع اومد و بغلم کرد و پرسید که چی شده! ظاهرا تو خواب داد زده بودم که "بیا برو بیرون!"- ماجرا ازا این قرار بود که خواب دیدم که ارواح و اجنه تو خواب دارن دست و پام رو می بندن! منم هی قیچی رو می دم به داداشم که بندها رو باز کنه! بعد با یکی از این اجنه که اومده بود درگیر شدم و یه مشت بهش زدم و داد زدم که بیا برو بیرون! برام عجیب بود، از حامد پرسیدم که این چه معنایی می تونه داشته باشه! با یه تحلیل جالب گفت که همه اینها به خاطر ناراحتی مادرت بود! گفت هاله تو به خاطر ناراحتی کسانی که حقی به گردنت دارن، می تونه آسیب ببینه و این نقاط آسیب به ارواح اجازه می ده که وارد هاله تو بشن! کلی هم توضیح داد که هاله، اک، سوگماد، کل و ... چی هستن! شب اومدم و از مادرم معذرت خواهی کردم که نرفته بودم تو عزاداری شرکت کنم و ناراحتش کرده بودم!

 

پنج شنبه گذشته ( دیروز نه، قبلی ) با حامد رفتیم کلاس NLP. حرفهایی که زده می شد اصلا تو مغزم جا نمی شد. یه کم هم برام مسخره بود. ولی یه مراسم برگزار شد که بدجور حال داد. چشمهای همه رو بستن و نفری یه کتاب دادن دستشون و یه آهنگ پخش کردن و گفتن که راه برید و به هر کی که برخورد کردید، کتابتون رو بهش بدید! جالب بود. بعد از این مراسم چراغها رو روشن کردن و دیدم که کتاب "چه کسی پنیر مرا جابجا کرد" از اسنپنسر جانسون دستمه! بعد آهنگ امشب در سر شوری دارم از شکیلا پخش شد و خیلیا گریه کردن! بعد همه از تجربیاتشون حرف زدن! آناهیتا رو هم دیدم. دخترهایی که تو کلاس بودن، خیلی راحت با همه خوش و بش می کردن. برام جالب بود. حامد می گفت لازمه ذهنت از چیزایی که قبلا توش بوده تخلیه بشه و خودت هر چی دوست داری توش بریزی!

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 87261


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها