X
تبلیغات
زولا
جزیره
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1383
اسمشو گذاشتم الز، بی ال جی!!

-          نمی دونم چرا احساس سبکی و آرامش خاصی دارم. فکر می کنم باورهای محدود کننده دلیل اصلی ناآرامی های گاه و بیگاهم باشن و از وقتی که سعی کردم اون باورها رو تعدیل کنم و یا اینکه کنار بذارم، آرامش بیشتری بهم رو آورده. اتفاقاتی که تو این چند روز اخیر برام افتادن نشون می دن که می تونم خیلی بهتر و راحت تر از اونچه که فکرش رو می کنم زندگی کنم! همیشه به خودم می گفتم که تا سی سالگی یا باید همه چیزهای لازم برای زندگی خوب و راحت رو فراهم کنم و اگر نتونم اینکار رو بکنم بهتره خودکشی کنم! ولی الان می بینم که همین الانش هم همه چیزهای لازم رو دارم و البته باید تلاشم رو متمرکز کنم بر روی خواسته های معقول و منطقی تا سریعتر بهشون برسم. البته باز هم اعتقاد دارم که تا سی سالگی به همه چیز خواهم رسید! همه چیز شامل خونه و ماشین و امکانات زندگی در رفاه کامل، امکان مسافرتهای خارجی و داخلی و حتی امکان مسافرت به کره ماه! می مونه یه همسر خوب و لایق که اینجا باید خدا کمکم کنه! چون فکر می کنم دخترهای این دور و زمونه هیچ کدومشون به حدی از رشد فکری و عقلی نرسیدن که منو متقاعد به ازدواج کنن! این قسمت رو شدیدا دست به دامان خداوند هستم!

-          چند وقتی می شه که اصلا آهنگهای غمگین گوش نمی دم. سعی می کنم شاد باشم و با شادی خودم، شادی و خوشحالی رو به اطرافیانم هم منتقل کنم. اینجوری زندگی شیرینتره! سعی می کنم همه رو دوست داشته باشم و از هر برخورد و یا رفتاری که ممکنه کسی رو ناراحت کنه پرهیز می کنم. حتی دیگه تو ماشین به راننده یا مسافرهای دیگه سر سیگار کشیدن گیر نمی دم و در شرایط خاص سعی می کنم طوری ازش بخوام که باعث ناراحتیش نشه!

-          درمورد دوست دخترهای چتی نوشته بودم. وقتی دقت کردم دیدم که هیچ دختری از تهران یا شهرهای اطراف تهران نیست که با من دوست باشه! البته به جز ناهید که ازدواج کرده، بقیه از شهرستان هستن و این باعث می شه خیلی به ندرت بتونم در فرصتهای اندکی که گیرم می آد با دختری بیرون برم و رابطه های دخترانه رو هم تجربه کنم! فکر می کنم باید یه دوست دختر واقعی و قابل مشاهده از تهران پیدا کنم تا اقلا هفته ای یه بار بتونم باهاش بیرون برم و حرف بزنم و شاد باشم. من هیچوقت عروسک، نقاشی، گل و چیزهایی مثل اینها رو دوست نداشتم و هنوز هم هیچ حسی نسبت به اینها ندارم! ولی وقتی با دخترها صحبت می کنم و میزان علاقه اونا به عروسک و موارد مشابه رو می بینم، پیش خودم شک می کنم که نکنه من مشکلی دارم و آیا واقعا باید به این چیزا علاقه داشته باشم یا نه!؟ البته یه عروسکی بود که من خیلی دوست داشتم! منظورم lxomnia هست. اصلا از نظر من آدمی که به سن بیست سالگی می رسه باید به چیزهای مهمتر فکر کنه و کلا از دخترهایی که دنبال عروسک و این جور چیزا باشن، خوشم نمی آد. صادقانه بگم که یکی از دلایلی که نمی ذاشت الناز رو اون طور که دلش می خواست دوست داشته باشم همین علاقمندیش به عروسک و چیزهایی مثل این بود. اصلا نمی تونم تصور کنم که یه روزی باید برای دوست دختر احتمالیم عروسک بخرم! این کار از نظرم یه حماقت و البته توهینه!! ولی جدیدا دارم یاد می گیرم که به علاقمندیهای دیگران احترام بذارم و بتونم باهاشون کنار بیام. اینجوری فرصتهای بیشتری بهم رو می کنن! به قول پدرم، تو که نمی تونی همه مردم رو تغییر بدی! پس سعی کن اونا رو اونجوری که هستن بپذیری!

-          امروز با حامد رفتیم کلاس NLP. اصلا حوصله نداشتم و خسته بودم ولی به اصرار حامد رفتم. تو راه داشتیم در مورد دخترهای کلاس حرف می زدیم و برخوردهای هفته قبل اونا رو تحلیل می کردیم. به حامد گفتم که تو کلاس طوری رفتار کنه که انگار نه انگار دختری تو کلاس هست! وقتی رفتیم تو، متوجه شدیم که امروز تولد استاد بوده و بچه ها براش هدیه گرفته بودن! تو کلاس کلی با حامد گفتیم و خندیدیم و قوانین جدیدی که برای خودمون تعیین کرده بودیم رو تکرار کردیم. دختری اومد نشست بغلم. وقتی نگاهش کردم احساس کردم که باز فانوس ما رو گرفت! به نظرم رسید که اصلا دختر قابل تحملی نباشه، گر چه خوشگل بود. وقتی استاد آنتراکت داد، همه رفتیم زیر زمین و دیدیم که میز و صندلی چیدن و شیرینی و گل و چای و ... و بادکنک و فشفشه آماده کردن! اصلا حوصله نداشتم با کسی حرف بزنم و فقط با حامد شوخی می کردم. دامبالی دامبول رو شروع کردن و یکی از پسرها رقصید. یواش یواش مهمونها زیادتر شدن و همه اومدن تبریک گفتن! سارا بغلم نشسته بود. بهش گفتم بلند شه برقصه! گفت آهنگش خوب نیست. گفتم آهنگش عوض بشه می رقصی دیگه!؟ گفت آره! خلاصه به همین راحتی مجبور شد برقصه! بعد یه دفعه دیدم همه رفتن وسط و بزن و برقص! اون لحظه رفتم تو فکر که اینا چقدر راحت با هم می زنن و می رقصن و چقدر با هم راحتن! تو اون جمع تقریبا فقط من و حامد نرقصیدیم!! اون دختره هم که بغلم نشسته بود اومد وسط و رقصید. خیلی زیبا رقصید و وقتی داشت می رقصید انقدر زیبا به نظر می رسید که دوست داشتم برم باهاش برقصم ولی بلد نبودم! این هم یکی از معدود دفعاتی بود که رقص یه دختر رو دیدم!

-          اگه برنامه ریزی شرکت درست و حسابی بود، الان من باید لندن می بودم! دیشب آقای حجتی از لندن زنگ زد که چی شد و چرا تکلیف رو مشخص نمی کنید! سر پروژه ای که دارم انجام می دم مشکلات مالی به وجود اومده و ظاهرا هنوز پولشو نگرفته دارن دعوا می کنن که سهم هر کدومشون چقدر می شه! یکی هم قهر کرده و خبری ازش نیست! با مدیر عامل در این مورد صحبت کردم و گفتم که هیچکدومتون بلد نیستید وین وین بازی کنید. البته ایشون هم گفتن که سهم من تو پروژه محفوظه و نگران نباشم! گفتم که بیشتر نگران انجام پروژه هستم تا سهم خودم! یه پروژه به این بزرگی رو فقط من دارم روش کار می کنم و همتون نشستید دارید نگاه می کنید که پولش بیاد و هپلیش کنید! این درگیری و شاید هم سوء تفاهم مالی باعث شده معرفی نماینده برای شرکت در دوره مورد نظر در لندن انجام نشه و مابقی ماجرا! البته، همکار محترم بنده انقدر پاچه خواری کرده بود که اونو بفرستن ولی خوشم اومد که شرکت لندنی ایشون رو رد کرده بود! خوشحالی من از عدم موفقیت یا نرفتن ایشون نیست. از اینه که نتونست منو دور بزنه! این مدرک حق منه!

-          هر چی بیشتر کار کنی بیشتر استثمار می شی. این قانون طبیعته. من هم تا الان کار کردم و از این به بعد از فرصتها استفاده خواهم کرد تا جلوی استثمار رو بگیرم! اگه به اندازه کارم حقوق گرفته بودم الان باید یه پژو پارس می داشتم!

-          از اینکه می تونم راحت احساساتم رو بیان کنم خوشحالم. امروز به حامد می گفتم که من باور دارم که از نود درصد تمام آدمهای دنیا بهترم! تلاش من اینه که بتونم از اون ده درصد هم بهتر باشم! و اینو اسمش رو می ذارم اعتماد به نفس و نه غرور!

-          و مطلب آخر درباره شاگردم! دیروز (چهارشنبه) باهاش قرار گذاشتم تو یه کافی شاپ تو میدان ولیعصر و باهاش صحبت کردم. با دو تا از دوستاش اومده بود و هدفش این بود که دوستاش منو ببینن و نظر بدن! با دوستاش حال و احوالپرسی هم نکردم. فقط یه سلام و همین! بعد ازش خواستم که از اونا جدا بشه و بریم حرفهامون رو بزنیم! حدود یک ساعت حرف زدیم و در نهایت بهش گفتم که رابطه ما دو وجه بیشتر نداره. یا دوستی یا ازدواج! شما کدومشو می خواین؟ گفت ازدواج!! گفتم من شرایط ازدواج رو ندارم و اگه هم داشته باشم با شما ازدواج نمی کنم! پس می مونه دوستی! شما با من دوست می شید یا نه!؟ گفت مجبورم بشم دیگه، آخه می خوام باهات باشم! گفتم اگه دوستی می خوای من چند تا شرط دارم! شرطهام اینه که پاتو از گلیمت درازتر نکنی، هیچوقت هیچ تلاشی برای تصاحب من انجام ندی و فقط به عنوان یه دوست باشی. سعی نکنی برام ناز کنی و ازم انتظارهای بیخود نداشته باشی! اگه اینا رو انجام بدی می تونی با من دوست بشی و گر نه بهتره همین الان تمومش کنیم و دیگه مزاحم همدیگه نشیم! گفت شما هم قول بده که بهم زنگ می زنی و وقتی زنگ می زنم خوشحال بشی!! گفتم اگه باهات کاری داشتم یا دلم برات تنگ بشه بهت زنگ می زنم و از شنیدن صدای همه دوستان خوشحال می شم و شما هم مشمول این قانون هستید! بعد با هم خداحافظی کردیم. ظاهرا بعد از خداحافظی با من زنگ زده به عباس دوستم و نظر اونو خواسته! عباس امروز بهم زنگ زد و گفت که می خواد فردا با هم بریم حرم صحبت کنیم! راستی در جواب ستاره که پرسیده بود هدیه شاگردم چی بود بگم که یه کیف چرمی با کمربند و جاکلیدی و ... بهم هدیه داد!

 

همین دیگه!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 87261


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها