جزیره
  
 
 
آرشیو
 
جمعه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1384
سلامی دوباره

1- مدتی بود که درگیریهای مالی زیادی تو شرکت داشتیم و این درگیریها کار رو به جایی رسونده بود که تقریبا داشتم از کار تو شرکت منصرف می شدم. بالاخره بعد از ساعتها بحث و جدل دیروز با مهندس یه جلسه نهایی برگزار کردم و تصمیم نهایی رو گرفتیم. قبلا که بهم گفته بودن که چهار تا راه بیشتر ندارم، من هم بعد از دو سه روز جواب داده بودم که شرایط ادامه همکاریم تو شرکت این طوریه و اگه فراهم نشه، از شرکت می رم! دیروز مهندس کلی حرف زد تا نظرم رو عوض کنم که گفتم حرفم عوض نمی شه و انعطافی هم ندارم! گفت که دادگاه پنج دقیقه تنفس می ده تا بعد ادامه بدیم! تو این مدت تو هم فکر کن اگه خواستی نظرت رو عوض کنی بگو! گفتم حرفی ندارم و می رم و زمانی برمی گردم که با خواسته هام توافق شده باشه! نهایتا شرایطم رو قبول کردن و قرار شد که از نهم اردیبهشت با شرایط جدید کار کنیم! البته تو بحثهایی که شد، خیلی چیزها رو بهشون نشون دادم!

2- این هفته که گذشت، بدجوری سرما خورده بودم و دو روز کاملا استراحت کردم. از لحاظ فکری هم وضعیت مناسبی نداشتم. به دکتر مراجعه کردم و باهاش یه کم صحبت کردم و ازش پرسیدم که چرا اینهمه مریض می شم! گفت که به خاطر مشکلات فکریه!!! یه پنی سیلین هم تجویز کرد که تزریقش کلی دردناک بود! البته دردش فرداش معلوم شد!

3- چهارشنبه با بچه ها رفتیم خونه حسن برای جشن تولدش. سعید و کریم و من. قرار بود جواد و محمد و اکبر هم بیان که نیومدن!

4- چند هفته ای می شه که جمعه ها می رم خونه خاله و با پسرخاله ها فوتبال کامپیوتری بازی می کنم. تا همین امروز همه بازیها رو می باختم و کار به جایی رسیده بود که همه می گقتن که استعداد بازی ندارم! ولی امروز همه پسرخاله ها رو با اختلاف فاحشی بردم تا بالاخره تو این زمینه هم اعلام وجود کرده باشم!

5- غروب جمعه هم یه کم کار بنایی داشتیم که پدرم می گفت تو دست نزن! می گفت به جای اینکه درست کنی می زنی خرابتر هم می کنی! خلاصه یه مقدار کمک کردم ولی از کت و کول افتادم! پدرم می گه که اگه درس نمی خوندی زنده نمی موندی!! بهم می گه تو باید هشت تا زن بگیری! آخه خواهرات و مادرت صبح تا شب کار می کنن تا تو رو جمع و جور کنن، یه زن نمی تونه کارهای تو رو انجام بده!!!

6- جلسه آخر کلاس NLP رو با سعید و حامد رفتیم. چیز جدیدی گفته نشد و فقط بعضی از تجربه های بچه ها رو بررسی کردن و یه حرفهایی هم در مورد ایستگاههای احساسی و غیره حرف زدن! من که چیزی نفهمیدم!

7- کتاب دکتر برنز در بین دوستان علاقمندای زیادی پیدا کرده! هر کی منو می بینه کتاب رو ازم می خواد! خیلیا تو صف هستن!

8- از یه شرکت مولتی نشنال پیشنهاد کار بهم شده!!!! خودم باورم نمی شه. احتمالا این هفته با مدیرشون صحبت می کنم تا در مورد شرایط کار حرف بزنیم. البته سوادی که می خوان ندارم، ولی ظاهرا موافق هستن که قبل از شروع کار چند تا دوره آموزشی برم! این یه فرصت ایده آله که می تونه درهای دنیا رو به روم باز کنه! بهشون گفتم که فقط 3 ماه تجربه کاری دارم! تا ببینیم چی می شه!

9- جالبه ها! دیگه حرفی درباره دخترها نمی زنم! تفکراتم و نوع دیدم خیلی عوض شده! قبلا دوست داشتم دوست دختری داشته باشم ولی الان اصلا بهش فکر نمی کنم. البته الان بهش فکر کردم که تونستم این جمله ها رو بنویسم! پول خیلی بهتر از دوست دختره!!

10- شماره شاگردم رو دادم به خواهرم و گفتم باهاش قرار بذاره و امانتیش که پیشم مونده بود رو بهش پس بده! خواهرم می گفت که دختر خوبیه ولی نمی تونه جلوی احساساتش رو بگیره! بهش گفتم عیبش اینه که بلند فکر می کنه!
داشتم این آهنگو گوش می دادم، خیلی خوشم اومد، نوشتمش!!

sensiz yaz nasil gecdi
nasil geldi son bahar
sarkilar seni sordu
seni sordu kumsallar
beklemek beni yordu
sensiz gecan zamanlar
ah yaz askim, bir tanem!!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 87267


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها