X
تبلیغات
زولا
جزیره
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 18 بهمن‌ماه سال 1384
ازدواج

1- یه دوست یزدی دارم که خیلی کارش درسته. فوق لیسانس الکترونیکه و شخصیت جالبی داره. اسمش سید مهدی که من بهش می گم سید بارت! خودش می گه که تو خیلی خودمی!! ما شباهتهای زیادی با هم داریم و تقریبا خیلی خودم هستیم! چند شب پیش رفته بودم خونه سید تا در مورد یه کاری باهاش صحبت کنم. نشستیم یه فیلم باحال به اسم SAW رو دیدیم و بعدش شام خوردیم. بعد از شام هم درباره خصوصیات زنان یزدی حرف زدیم! خانم سید یزدیه و خیلی خانم خوبیه. سید و خانمش از اون جمله زوجهایی هستند که از نظر من کاملا به هم می آن. کمتر چنین ازدواج خوب و موفقی رو دیدم. خانم سید کلی ازم خوشش اومد و هی منو دعوت می کنه شام! چند باری رفتم خونشون و هربار هم غذاهای خوشمزه خوردم. دست پخت خانمش حرف نداره و جالبتر اینکه تفکرات جالبی هم داره. از نظر من واقعا باهوش و زرنگه! راستش ازشون در مورد دخترهای یزدی زیاد سئوال کردم و اونا به این نتیجه رسیدن که من دلمو دادم دست یه دختر یزدی!! این جور موقعها سریع بحثو عوض می کنم!

2- دوست دیگه ای دارم که بچه شاهروده و تازگیها ازدواج کرده. از نظر من ازدواج بسیار مزخرفی داشته و خانمش اصلا بهش نمی آد. صادقانه بگم که از چشمای احمد می شد فهمید که از ازدواجش راضی نیست و داره یه جورایی تحمل می کنه! خانمش خیلی چیزها رو رعایت نمی کنه و سعی می کنه خیلی راحت برخورد کنه! سید هم همیشه می گه که احمد ناراضیه! من که باورم نشد احمد با چنین دختری ازدواج کرده. احمد خیلی پسر با ایمان و مذهبیه و اینکه چی شده با این دختره عروسی کرده عجیبه واقعا! یه شب هم شام خونه احمد موندم ولی به اندازه خونه سید راحت نبودم. خونه سید انقدر راحت بودم که یه شب اونجا خوابیدم.

3- دوست دیگه ام جواد، که اون هم خیلی مذهبی و بچه مثبته! با یه دختر تقریبا مثل خودش ازدواج کرده ولی فکر می کنم یه کم تو ازدواجش اشتباه کرده! یعنی خانمش زیاد بهش نمی آد. با اینکه خانمش از لحاظ سواد چیزی کم نداره ولی رفتار و کردارش با جواد یکسان نیست.

4- اکبر هم که از دوستان دبیرستان و همکار من بوده، الان ازدواج کرده. اولین باری که رفتم خونشون، حدود یک سال پیش بود که خانمش از دانشگاه اومد و یه سوسیس تخم مرغ بهمون داد. کلی اذیتش کردم سر این مسئله ولی بعدا یه بار منو دعوت کردن به یه شام مفصل و اونجا تلافی کردن! خانمش هر موقع منو می بینه می گه که چرا زن نمی گیری!؟ خانم اکبر با خودش متناسبه و ازدواج اکبر هم از نظر من ازدواج موفقی شده.  

 

در همه موارد بالا، فکر می کنم خانمها برنده بودن! یعنی پسری گیرشون اومده که خیلی بهتر از خودشونه! من به دوستام افتخار می کنم، گر چه بعضی وقتها هیچ کدومشون رو قبول ندارم!!! پدرم هم دوستامو قبول داره و همیشه به داداشم می گه که تو انتخاب دوست از من یاد بگیره!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 87261


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها