کامپیوتر جدید خریدم. شرایط شدیدا بدی رو پشت سر گذاشتم و در حال حاضر پس لرزه های اون شرایط هنوز بدنم رو می لرزونه! هیچ دوستی کمکم نکرد و حتی برادرم هم پا پس گذاشت. به هر حال، طبق اعتقاد همیشگیم که معتقدم به هر چیزی بخوام می رسم، در این مرحله هم موفق بودم. موفقیت بعدی من شناختن اطرافیانم بود.
صبح از ساعت هفت و نیم تا ساعت ده شب سر کار می رم. درسته که خیلی خسته می شم و حتی تو خواب کامپیوتر می بینم ولی خوشحالم که محتاج کسی نیستم و البته انقدر توانایی دارم که عده ای بخوان خودشون رو به من بچسبونن! وقت هیچ کار غیر مرتبط رو ندارم و حتی نمی تونم با جوی چت کنم. فکر می کنم یه هفته می شه که حتی وقت نشده سلامی بهش بکنم.
نکته بعدی اینکه باز هم یک ازدواج احمقانه دیگر تو فامیل ما انجام گرفت. دختر 9 ساله، پسر 25 ساله و همچنان همان افتخارات دوران جاهلیت رو تکرار می کنن! جالبتر اینکه این آقا پسر ید طولایی در انحرافات مختلف داره! خدا به خیر کنه! من که دیگه از همشون نا امید شدم. دیگه بهشون به چشم فامیل نگاه نمی کنم. آخه نوه عموی مادر که فامیل نمی شه!
آخر مرداد ماه هم یه مانع بزرگ جلوی راهمه! ترسی نیست، چون به قول شاعر تگرگی نیست. من مغرورم و هیچ وقت کم نمی آرم. البته خودم می کم اعتماد به نفسم بالاست ولی اطرافیان می کن مغروری! من هم به نظرات دیگران احترام می ذارم!
سلام اگه حاضر به تبادل لینک هستید به وبلاگ بیایید و نظر بدید مرسی
سلام واقعا متاسف شدم به خاطر اون ازدواج آخه چرا اینا نمیرن سراغ همسن خودشون :((