تصمیم داشتم طوری برخورد کنم که هیچ وقت پشیمون نشم! ولی هر چی سعی می کنم، در بعضی از شرایط نمی شه جلوی دل رو گرفت. برای دوستی که دنبال کار می گشت کاری پیدا کردم و با بالاترین حقوق ممکن دعوت به همکاری کردم. بعد از مدتی بسیاری از کارها رو یادش دادم و ازش خواستم تو یه پروژه همکاری کنیم. از انصاف نباید گذشت که خودش هم خوب یاد می گرفت. بعد از مدتی که سود پروژه به جریان افتاد، چنان برخورد بدی با من کرد که اصلا باورم نمی شد! حتی شنیدم که در جاهای مختلف پشت سر من حرف زده!! هر چیزی رو می تونستم تحمل کنم ولی حرفهایی رو که زده نمی تونم تحمل کنم! یکی نیست بهش بگه که آخه آقا جون، تو نبودی این پروژه انجام می شد! دستت رو بند این کار کردم، یه چیزی هم بدهکارم!!؟ خلاصه در مقابل رفتار بدش کاری نکردم و فقط به خودم گفتم که وقتی تصمیم گرفتی عمل کن!! از دوستم هم ناراحت نیستم. شاید از نظر ایشون من همون آدمی هستم که می گن! دونستن این مسئله خودش خیلیه. وقتی ایشون را با اون یکی دوستم مقایسه می کنم که وقتی بعد از ازدواجش یه کار تو یه شرکت دولتی براش درست کردم و خودش و خانمش همین الان هم که منو می بینن کلی ازم تشکر می کنن، می بینم که آدم همیشه می تونه حق رو به خودش بده ولی بهتره حرمتها رو حفظ کنه!
با اینکه می گم پشت دستمو داغ می کنم ولی می دونم که نمی کنم! تا چه پیش آید و چه در نظر آید!
دیشب عروسی مهدی پسرخاله برگزار شد. البته چون مهدی تک پسره و وضع مالی پدرش هم خوبه، یه هفته مراسم داشتن! سه شبش رو رفتم و دو شب هم وظیفه فیلمبرداری افتاد گردن من! خودم هم دوست داشتم فیلمبرداری کنم، چون اگه اینکارو نمی کردم یا باید می رقصیدم و یا باید تو کارای دیگه کمک می کردم که از پس هیچکدوم بر نمی اومدم!
موقع برگشتن، خودم نشستم پشت فرمون تا یه کم به رانندگی تسلط پیدا کنم. داشتم دور می زدم که یه دختر خانم خیلی خوشگل رو دیدم! همون دختری که تعریفشو زیاد شنیده بودم و بچه گیهامون همبازی بودیم. انقدر مبهوت زیباییش شدم که یه لحظه بهش لبخند زدم!!
پسرخاله محمد و سعید رو هم دیدم. همون پسر خاله های خرپول که کمتر با کسی گرم می گیرن! محمد می خواست پسرش رو بفرسته به کلاسهای آموزشی و منو سئوال پیچ کرده بود! بهش گفتم که بعد از عروسی یه روز بیاد هر سئوالی داشت جواب می دم! و اشاره کردم که بهتره بعضی وقتها که سئوال هم نداری یه حالی از ما بپرسی! بالاخره پسرخاله ایم دیگه!
فعلا تا چند روز مراسم تحلیل عروسی مهدی در منزل آشناها برقرار خواهد بود!
امروز گواهینامه رانندگی گرفتم، یعنی تو امتحان شهر هم قبول شدم و من هم دیگه می تونم یه ماشین بگیرم و بیوفتم به جون خیابونا! راستش فقط به این دلیل رفتم گواهینامه گرفتم که به قانون جدید نخورم.
قراره برای شرکت در نمایشگاه جیتکس در تاریخ ۲۴ سپتامبر به دوبی برم. البته حدود یک ماه پیش به مدیر عامل پیشنهاد دادم که در نمایشگاه جیتکس شرکت کنیم ولی احساس کردم زیاد راضی نیست، چون کلی دلیل آورد که شرکت در این جور نمایشگاهها به درد نمی خوره! دنبالش رو نگرفتم تا اینکه دیروز مهندس بهم گفت که حتما باید شرکت کنی و صد تا دلیل آورد که شرکت کردن خوبه! خلاصه این تناقضها رو از مهندس دیدن زیاد جای نگرانی نداره!!! برای ویزا و بلیط هم اقدام کرد و هتل هم رزرو کرد! همه کارها در یک روز!!
از بس درگیر کار شدم، فرصت هیچ کاری برام نمونده! بچه ها تو محیط کار این احساس بهشون دست داده که من خودمو ازشون جدا کردم! به قول خودشون، دارم ادای مدیرها رو در می آرم! امروز به یکی از همکاران گفتم که بدون هماهنگی با من پا نشه بره با مدیر عامل صحبت کنه! چون ازم بزرگتر هستن، تحمل این جمله براشون سخت اومد! مجبور شدم بشینم و یک ساعت براش حرف بزنم که برای من انجام کار مهمه و احساسی که دیگران از این مسئله پیدا می کنن اصلا برام مهم نیست. گفتم تا زمانی که کاری که گفتم انجام نشده، دوستی در کار نیست و تنها کار مهمه! ایشون به این نتیجه رسیدن که به جدایی از گروه ما فکر کنن! بهشون گفتم اگه کاری رو که گفتم انجام دادی که هیچ، و گر نه خودم انجام می دم! این امر به این معناست که شما دیگه کاری برای انجام دادن نخواهی داشت و بهترین کار برای شما تلاش برای انجام کار هست!
صبح هم قرار بود کلاس رانندگی عملی شروع بشه! از شانس بد ما از بین اون همه ماشین، ماشینی باید مشکل داشته باشه که می خواد ما رو آموزش بده!! خلاصه کلاس کنسل شد!