biberler


benim askim seninkinden, bin defa boyuk

Agi biberleri sur dilime dudaklarima

Aya benzer yuregim


Aya benzer yuregim
e dogal olarak takipteyim
ah su kaderi yenersem eger
seni seviyorum askim

1- پنج شنبه فیلم خوابگاه دختران رو تو سینما طالقانی دیدم. ناهار رو هم تو یه ساندویچی بالای میدان هفت تیر زدم به رگ. شدیدا از زیبایی دختری که نقش رویا رو تو فیلم بازی کرده بود مدهوش شدم. شب هم بعد از دور زدن در اطراف بیت رهبری رفتم پیش محمد.
2- محمد یه خونه جدید رهن کرده که واقعا می ارزه. ماشین لباسشویی و تلویزیون و ماکروفر و ماهواره هم گرفته! شب پیشش بودم و کلی تو شبکه های ماهواره ای به دنبال فیلم مورد دار گشتم ولی طرفی نبستم! آخرش هم به شبکه PMC رضایت دادم. خوبیش اینه که اسم چند تا شبکه ماهواره ای رو یاد گرفتم که می تونم در آینده به عنوان نشانه تمدن در بحثهای پست مدرنیستی استفاده کنم!
3- جمعه صبح فخاریان زنگ زد و با هم رفتیم بیرون. فیلم بله برون رو تو سینما قدس دیدیم. ناهار رو هم تو پیتزا بوفالو خوردیم. دوستم رفت دانشگاه امیرکبیر و برگشتم پیش محمد. پسرها معمولا این جور موقع ها متهم می شن که با دوست دخترشون رفته بودن بیرون! محمد هم همونطور که حدس می زدم گفت که می دونه که با دوست دخترم رفتم بیرون! وقتی بهش گفتم کجا رفته بودم و با کی، خودش هم فهمید که چه خبره! تا رسیدم یه ماکارونی خوشمزه پختم و نشستیم با هم بازی استقلال اهواز و استقلال تهران رو دیدیم.
4- برای اینکه میزان پیشرفت خودم رو در زمینه مطالعاتی بررسی کنم، تو فرصتی که پیش اومده بود، با بچه های مرکز تحقیقات مخابرات ایران صحبت کردم و خیلی به خودم امیدوار شدم. راستش فکر می کردم اگه سئوالاتم بچه گانه باشه خیلی ضایع می شم! ولی وقتی سئوالاتم رو پرسیدم، فهمیدم میان مطالعه کردن و یاد گرفتن و به کاربردن تفاوت از زمین تا زیر زمین است.
5- هر دم از این باغ بری می رسد. سه شنبه برای اینکه به کارهام برسم تا دیر وقت شرکت بودم. ساعت ده شب زدم بیرون که برم خونه. تو راه شاگردم زنگ زد و گفت که می خواد در مورد موضوعی باهام صحبت کنه. قرار شد فرداش با هم صحبت کنیم. یه ذره فکر کردم و حدس زدم که می خواد از نحوه درس دادنم ایرادی بگیره یا شاید بخواد سئوالی بپرسه! حالا حدس می زنید چی گفت؟
فرداش زنگ زد و با لحنی مملو از تملق و لوس بازی و ناز گفت که استاد! همه کلاسها بهونه بودن و من هدفم چیز دیگه ای بود! خیلی عادی برخورد کردم و طوری نشون دادم که انگار متوجه نمی شم چی می گه! گفتم اگه نمی خوای کلاسها رو دیگه ادامه نمی دیم و تسویه حساب می کنیم. من مشکلی ندارم. گفت شما چرا متوجه نمی شید؟ حرف من یه چیز دیگه است! خلاصه بعد از 25 دقیقه حرف زدن گفت که بهت علاقه دارم و این علاقه انقدر شدیده که از خوراک افتادم و مشکل روانی پیدا کردم و با چند تا روانپزشک صحبت کردم. می ترسیدم اگه بهتون بگم، گوشی رو رو سرم خرد کنید و از این حرفها!
می گفت که تمام اطلاعات شما رو از فلان سردار گرفتم و کاملا در مورد شما شناخت دارم و این حرفها رو از روی شناخت می زنم! شوکه شده بودم. سعی کردم حرفهای کلیشه ای بهش نزنم و سعی نکنم چیزایی رو بهش بگم که مطمئنا گوشش از شنیدنشون پره! بهش گفتم باعث خوشحالی و افتخار منه که دختر خوب و مهربونی مثل شما بهم علاقه داره و به این مسئله ارزش قائلم. ازش پرسیدم که ازم چی می خواد! گفت فقط می خوام منو به عنوان یه دوست قبول کنید و اجازه بدید که بهتون نزدیکتر بشم و رابطمون از یه رابطه خشک و خالی استاد و شاگردی به یه رابطه عاطفی تبدیل بشه! هر چی فکر کردم نتونستم چیزی بگم، برا همین ازش فرصت خواستم تا روی پیشنهادش فکر کنم! واقعا نمی دونم در این مورد چیکار باید بکنم. اگه کسی نظری داره لطفا کمکم کنه.
6- موضوع رو با دوستم در میون گذاشتم. می گه که نباید باهاش کلیشه ای حرف بزنی و سعی نکنی نصیحتش کنی. بهم گفت باهاش دوست شم و سعی کنم باهاش منطقی برخورد کنم. می گه به پیشنهادش جواب مثبت بده!
7- چهارشنبه رفته بودم به شاهراه اطلاعاتی ایران! البته صدور مجوز ورود حدود یک ماه طول کشیده بود!
8- راهی نیست جز ارتباط مستقیم با متخصصین فنی در لندن. چند تا سئوال برام پیش اومده بود که هیچ کس پاسخگو نبود. سئوالها رو به دوبی و لندن هم فرستادم ولی جوابی نگرفتم. امروز مجبور شدم مستقیما با  متخصصین فنی در لندن حرف بزنم. البته سئوالا مال من نیست! از ما هم پرسیدن و بلد نبودیم!
9- قراردادمون از امروز شروع شد و کارم دراومد! با این همه آدم که فقط منتظرن یه اشکال گیر بیارن و تو بوق و کرنا بکنن کارم زاره! امروز برای اولین بار رفتم با محیطشون آشنا بشم. دو سه تا تیکه انداختن که در نطفه خفه اشون کردم! تا چه پیش آید.
10- چهار شنبه واسه ناهار تو شرکت دیزی زدیم به رگ. بعد از ناهار عملا کار تو شرکت تعطیل شد! آخه هر کس یه گوشه ای چرت می زد یا داشت با کسی دیگه حرف می زد. آبگوشت بدجوری روی کارایی تاثیر گذاشته بود. دیگه از این به بعد دیزی از برنامه غذایی حذف شد.


Kal gitme kal, o gidisin kor bana
bak halime ver elini ver bana
Gel yanima saril yeniden
Ne cok Ozledim seni ben
Tukenen umitlerimi
delice seviyorum nazina oluyorum

حسادت خانمها

امروز صبح منشی شرکت با یکی از همکارا داشتن در مورد حسادت خانمها حرف می زدن. بحثشون خیلی جدی شده بود. ازم پرسیدن نظرت چیه!؟ نمی دونم چی شد که یه دفعه گفتم:
آسوده منم که خر ندارم، از قیمت جو خبر ندارم!! سکوت سنگینی حاکم شد!

Vur, Vur bu akilsiz basi duvarlara, taslara, savabina
Sonra afv et, gal bas bagrina!

تصادف

پسر عمه ام اومده بود تهران، همین دیروز وسط ظهر ماشین زد بهش و دو تا پاش از زیر زانو به پایین به طور کامل له شد. البته دستش هم همین وضع رو داره! حالا یه کشاورز بدبخت ده میلیون تومان پول رو از کجا بیاره پلاتین بخره و عمل کنه و .... این هم از خدا! تازه یه روز نشد که ازش تشکر کردم! سر سازگاری با ما نداره! اعصابم ریخته بهم!

اتفاقات خوب...

1- روز چهارشنبه با دکتر افشار رفتیم بیرون و کلی با هم صحبت کردیم. کریم با اینکه تو یه خانواده متمول بزرگ شده و بسیاری از موفقیتهاش رو مرهون پولیه که خانوادش به پاش ریختن ولی در عین حال آدم بسیار متواضع و با شعوریه. خیلی سعی می کرد موفقیتهای کوچک منو بزرگ جلوه بده و می خواست بهم امید بده. شام رفتیم پیتزا بوف ونک و بعدش هم کلی حرف زدیم. باید بیش از گذشته باهاش ارتباط داشته باشم. کریم دانشجوی دکترای الکترونیک قدرت در دانشگاه شریفه و از لحاظ علمی بسیار بسیار رشد داشته و باعث افتخار منه که یه دوست مثل کریم دارم. نکته دیگه اینه که کریم هم مثل خودم ترکه!!

2- داشتم در مورد اروپا و آمریکا صحبت می کردم که مادرم پرسید: پسرم! خارج دورتره یا مکه!؟ همه زدیم زیر خنده. مامانم می گفت خدا رو شکر می کنه که پسرش تونسته قسمتی از آرزوهاش رو برآورده کنه. بعضی شبا می آد پیشم می خوابه و می گه فردا می تونم پز بدم که با مهندس خوابیدم!!

3- داشتم تو سایت سوفوس می گشتم. سعی می کردم راه حل خطایی رو پیدا کنم که باعث از کار افتادن آنتی ویروس شرکت نفت کاو شده بود. رسیدم به Error 1069!! شاید این خطا یکی از بزرگترین خطاهای زندگیم بوده! شاید هم تقدیر این بوده و قرار بوده درس بزرگی بگیرم.

4- لیست دوستانم رو تو مسنجر تصفیه کردم و دوباره نگاهی به لیست انداختم. دیدم تنها کسانی تو لیستم باقی موندن که آدمهای با کیفیتی هستن! تو زندگی هیچیمون کیفیت نداره، اقلا لیست دوستامون با کیفیت باشه!

5- همیشه تو چت محبت جستجو می کردم و هیچوقت پیدا نکردم. در این زمینه قبلا زیاد حرف زدم و دلیلی نمی بینم دوباره توضیح واضحات بدم. دیگه فرصت بسیار کمی صرف چت می کنم و فقط پاسخگوی پیغامهای رسیده هستم. از اونجا که روزانه حداکثر دو پیغام برام می آد، فکر می کنم باید عطای چت را به لقا یش ببخشم!

6- مهندس حجتی بعد از صحبتی که به زبان انگلیسی باهام داشت، رفته بود دوبی و با مهندس نورایی و مهندس عباسپور صحبت کرده بود. پریروز مهندس بهم یه چیزایی در مورد سهام و این جور چیزا گفت! می گفت دل عباسپور و حجتی رو بردی و ما باید مواظبت باشیم که ازمون نگیرنت! بهش گفتم کار که درست باشه همینه دیگه!!! مهندس می گفت نکته مثبت تو اینه که ظاهر و باطن یکسانی داری! پرسیدم: یعنی فقط همین یه نکته مثبت رو دارم!؟ گفت که همین هم از سرت زیاده!

7- از وقتی آقای حجتی باهام مصاحبه کرده، همکارا رفتار متفاوتی پیدا کردن! خانم منشی امروز بهم می گفت که شنیده مهندس در مورد من چی گفته! حالا تو شرکت هر کس دو دقیقه می آد پیشم، می گه که شنیدیم فلان و شنیدیم بیسار! بهشون می گم شنیدن کی بود مانند دیدن. امیدوارم گفته ها به حقیقت بپیونده و ما هم تو زندگی به یه جهش بزرگ دست پیدا کنیم!

8- کاری ندارم جز مطالعه. مهندس می گه پول می گیری که درس بخونی، باید کلی راضی باشی! تو مترو، تو خونه، تو تاکسی، تو شرکت و هر جایی که باشم، حتی اگه سرپا باشم، کتابی دستم هست و دارم می خونم! البته الان کتاب رو گذاشتم رو میزم!!! باید تا قبل از عید این مباحث رو یاد بگیرم. البته کاری که باید بکنم از همین شنبه شروع می شه و هر چقدر بیشتر بلد باشم موفقترم ولی شرکت با همین اطلاعات هم منو می فرسته! چاره ای نیست. بدبختی اینه که کسی نیست سئوالاتت رو جواب بده ولی انصافا خیلی حال می ده که پول کتاب رو هم شرکت می ده! تو فقط باید بخونی.

9- دارم یاد می گیرم که کمی هم به فکر خودم باشم. در این راستا کارایی کردم که نتیجه مثبتش به زودی معلوم خواهد شد. شاگردم امروز بهم می گفت که تو یه پتروس واقعی هستی!

10- رییس فدراسیون Roller Skate ایران اومده بود شرکت. دنبال یه مترجم می گشت که بتونه باهاش به مسافرتهای خارجی بره! بهش پیشنهاد دادم که به عنوان مترجم باهاش برم. برای اینکه وضعیت منو بدونه یه کاری بهم سپرد که انجام بدم. بهش گفتم این کار رو انجام می دم ولی پولش رو هم می گیرم. اگه نتیجه خوشایند بود که یه قرارداد می بندیم و ادامه می دیم، ولی اگر خوشایند نبود اقلا وقتم رو الکی تلف نکرده باشم! پریروز از کارم ابراز رضایت کرد و قرارهایی گذاشتیم. البته بهش گفتم فقط هر سه ماه یه بار می تونم باهاش به مسافرت برم، چون نمی خوام قراردادم با این شرکت رو نقض کنم. در ضمن ازم خواست روزی اقلا یه ساعت باهاشون همکاری کنم!

11- این همه اتفاقات خوب داره می افته. همیشه وقتی اتفاقی رو قبل از وقوع اعلام می کردم، اتفاق نمی افتاد ولی نمی دونم چی شد که سفر دوبی و دو اتفاقی که پشتش افتاد رو که به چند نفر پیشاپیش خبر داده بودم، اتفاق افتادند. در نتیجه احساس می کنم اگر باز هم اعلام کنم اتفاق خواهند افتاد.

12- تو دوبی که بودیم، یه شب با مهندس عباسپور رفتیم شب گردی! فکر نمی کردم مهندس هم ترانه گوش بده، ولی وقتی سوار ماشین مدل بالاش شدیم، آهنگ "مخور غم گذشته" رو گذاشت که واقعا حال داد. داشتیم در مورد مارکهای تجاری حرف می زدیم که مهندس جمله ای گفت که شوکه شدم! گفت که ما ایرانیها مجبوریم به این فروشگاه Lacoste بگیم فروشگاه لوکاست در حالیکه درستش لاکوسته!! ما هم رومون باز شد و کلی گفتیم و خندیدیم. از اون صحنه ها فیلم برداری کردم!

13- رفیق جون جونی مهندس ..... شده مدیر عامل بانک صادرات ایران. یعنی نوننا فی الروغن!! مدیر قبلی خیلی باهاش مشکل داشت.

14- از خدا می خوام فرصتی برام پیش بیاره که بتونم ادامه تحصیل بدم. به خدا حیف منه که ادامه تحصیل ندم!

15- خدایا! این آرامشم رو مدیون محبتی هستم که در جایی غلط جستجو می کردم. با اینکه می ترسم بگم، ولی خیلی ممنونم و امیدوارم ادامه داشته باشه و همچنان بتونم با آرامش به کارم ادامه بدم. دوست ندارم اتفاقی بیافته که دوباره نا آرام بشم و نتونم درس بخونم!

Gunlume taht kurmusun

شادی...

1- خدا رو شکر می کنم به خاطر روزهای خوبی که داشتم. دوستم فخاریان می گه که دیگه وقتشه که با خدا آشتی کنی! پنج شنبه با عباس رفته بودم حرم و احساس خوبی داشتم.

2- روز جمعه بعد از مراسم شیرینی خوران پسرخاله خسرو، با فخاریان رفتیم بیرون. رفتیم هتل تهران و کلی نشستیم و حرف زدیم. بعدش برای شام رفتیم پیتزا پنتری. کلی در مورد بچه های دانشگاه حرف زد و اطلاعات جالبی بهم داد. خیلی وقت بود که دلم واسه چنین صحبتهایی تنگ شده بود.

3- شنبه رفتیم فیلم دوئل رو دیدیم. حوصله نداشتم سر کار برم. البته خیلی هم خسته بودم. برا همین ترجیح دادم استراحت کنم و به کارهای عقب افتاده برسم. ناهار رو هم رفتیم پیتزا بوف.

4- امروز صبح که رفتم شرکت، همه می گفتن که نگرانم شده بودن. اون همکارمون که باهام درگیر شده بود، اومد ازم معذرت خواهی کرد و گفت که دیروز چندین بار با موبایلم تماس گرفته و می خواسته نگرانی مهندس و همکاران رو از سر کار نرفتنم بهم خبر بده! بهم گفت که از نظر اون من آدم با ارداه و پشتکاری هستم که علیرغم مشکلات مختلف تونستم به مدارج علمی خوبی برسم!! واقعا شوکه شده بودم و فکر نمی کردم کسی نگرانم بشه! البته شاید هم باهام کاری داشتن که نگران شده بودن!

5- آقای حجتی امروز (یکشنبه) اومد نشست پیشم و گفت که یه کم انگلیسی حرف بزن! حدود ده دقیقه در مورد وضعیت شرکت و انتظاراتی که ایشون از کارمندان داره و مسائلی از این قبیل با هم صحبت کردیم. بعدش از اینکه تونستم باهاش انگلیسی صحبت کنم ابراز رضایت کرد و یه چیزایی گفت که فعلا نمی تونم بگم!

6- تو چند روز گذشته انقدر از لحاظ روحی و فکری آرامش داشتم که فکر نمی کنم حتی تو بچگی هم چنین آرامشی رو تجربه کرده باشم!

7- روز جمعه وقتی رسیدم خونه دیدم که همه جمع شدن و دارن حرف می زنن. ظاهرا برای خواهرم خواستگار اومده بود. تا رسیدم بهم گفتن که تو هم باید تصمیمتو در مورد ازدواج بگی! گفتم اقلا تا تابستان سال دیگه نمی تونم ازدواج کنم. از وقتی پسر خاله خسرو ازدواج کرده، پدر و مادرم به فکر افتادن!

8- نشستم آرشیو SMS های موبایلم رو از اول خوندم! یه روزی اینها رو منتشر می کنم! مطمئنم کتاب پرفروشی می شه! البته زندگینامه ام به نظر خودم خیلی پر فروشتر می شه، ولی به این زودیها زندگی نامه منتشر نمی کنم. وقتی به شهرت رسیدم (که البته چندان هم دور نیست!!) اینکار رو می کنم.

9- این شرکتهای کاریابی چقدر زیاد شدن ماشا... هر جا بری چهار نفر جمع شدن و چهار تا کار دستشونه و با همونا دارن پول در می آرن. مثلا برای یه کار در کانادا مبلغ هشت میلیون تومان می خوان!

10- امروز ( دوشنبه ) رفتم چند تا کتاب بخرم. مثل اینکه مجبورم سفارش بدم Joy یه کتاب برام بفرسته! هر کاری کردم اینجا نتونستم پیدا کنم.

تب تند عشق چی؟

۱- تب تند عشق تو باعث دلواپسیه، به دلم افتاده در این دل ما هم کسیه!
۲- دارم فکر می کنم که شروع به تحصیل در رشته پزشکی بکنم. مادر و پدرم شدیدا از این مسئله حمایت می کنن و خواهرهام هم علاقمند هستن که اینکار رو بکنم. یادگیری زبان فرانسه هم چیزیه که بدجور افتاده تو سرم. باید یه تصمیم جدی بگیرم! شاید شد!!
۳- آفلاینی دریافت کردم از بنده خدایی که نشون می داد از خوندن یکی از بندهای پست قبلیم ناراحت شده!‌ لازم دونستم تذکر بدم که هر کس که سبیل داره بابای شما نیست!
۴- م.ر. دیشب بهم زنگ زد. خیلی خوشحال شدم از اینکه دیدم کسی هست که بهم اهمیت می ده و نگرانم می شه. ممنونم!
۵- می خواستم ببینم که این شماره ای که بهم زنگ می زنه کیه؟ چند بار به فکر افتاده بودم این کار رو بکنم ولی پیش خودم می گفتم اگه کارش مهم باشه، خودش حرف می زنه! ولی این دفعه نمی دونم چی شد که مجبور شدم و پیداش کردم.
۶- از اینکه کسی بخواد سر کارم بذاره خوشم نمی آد. البته یاد گرفتم که سر کار نرم! ولی بعضی وقتها اجازه می دم کسایی فکر کنن که سر کارم گذاشتن! بالاخره باید حس خود کم بزرگ بینیشون رو ارضا کنم دیگه!!
۷- شب یلدا، هیلدا بهم زنگ زد و دعوت کرد که شب رو برم پیششون. به خاطر قراری که با خانواده گذاشته بودم، نتونستم برم پیششون و شب رو به همراه خانواده انقدر خوردیم و گفتیم و خندیدیم که نفهمیدیم کی خوابمون برد! ‌
۸- دیشب هم با سعید رفتم خونشون!‌ فیلم قاتلان بالفطره رو هم گرفتیم که ببینیم ولی سی دیش خراب بود. هیلدا هم دیر اومد خونه و ما هم که شام نپخته بودیم. هیلدا یه چیزی درست کرد و خوردیم و کلی در مورد آینده و ادامه تحصیل و .... با سعید صحبت کردیم.
۹- پدر و مادرم دنبال دختر مناسب می گردن برام! دیروز صبح که پدرم داشت منو می رسوند ایستگاه مترو، تو راه بهم گفت که فکر می کنه باید حدود ۲ سال برای ازدواجم صبر کنم. بهش گفتم اگه شما اجازه بدید، ازدواج نکنم راحت ترم! بابام بهم گفت این حیای تو منو کشته!!! مامانم می گه اگه زن گرفتی و باز هم تونستی عین قبل از ازدواجت خوب باشی، اون موقع مردی! می گه زن تو خیلی خوب باشه می شه من!‌
۱۰- از پدرم خواستم که یکی از حیاط هاش رو بفروشه و به عنوان سرمایه بهم بده! آی چی می شه اگه بتونم مخشو بزنم! هر کاری می کنم راضی نمی شه!

do ve la more