الیمده دییل!

 

Elimde degil, hala seviyorum

Elimde degil, unutamiyurum!

 

Ask, tatli bir ruya

Gozlerde baslar

Kalplarde yasar

Ask, sir gibi guzel

Film gibi gecer

Masal gibi biter

 

O, simdi cok uzaklarda

Yok hayatimda

Ah, hatiralarda

 

 

1-      تو هر عکسی که بخندی خوش تیپ تر و زیباتر دیده می شی.

2-      سرعت وصل شدن به اینترنت 4/2 کیلو بیت در ثانیه که باشه، چیکار می تونی بکنی؟ فقط می تونی دلتو خوش کنی که به اینترنت وصل شدی!

3-      ترجمه بلدی، می تونی تدریس کنی، برنامه نویسی می کنی، لیسانس الکترونیک داری، مدرک زبان هم داری، اطلاعات عمومی خوبی هم داری، از خیلی چیزا هم سر در می آری ولی خیلی ها هستن که با یکصدم همین تواناییها درآمد بسیار بالاتری از تو دارن و تو دلخوشی که با سوادی!

4-      اگه بیست و پنج سالتون باشه، به چیا فکر می کنید؟ احتمالا به اینکه با کی برید کوه، یا اینکه آخر هفته کجا برید یا اینکه کدوم فیلم رو تو کدوم سینما ببینبد و یا اینکه واسه دوست دخترتون چی بخرید! چجوری فلان دختر رو تور کنید و خیلی چیزای دیگه! اگر هم دختر باشید، به این فکر می کنید که چه عروسکی رو بخرید، لباس مهمونیتون چه جوری باشه، روژ لبتون چه رنگی باشه و یا اینکه چه جوری دوست پسرتون رو راضی کنید که براتون بیشر خرج کنه! پس اگه اینجوری بودن رسم بیست و پنج ساله بودنه، من بیست و پنج سالم نیست!

5-      تلاش برای متفاوت بودن در عین معمولی بودن واقعا سخته.

6-      ارزش آدما فقط وقتی معلوم می شه که بهشون نیاز پیدا می کنیم. انصافا تا حالا چند بار تنها برای پرسیدن حال دوستتون بهش زنگ زدید؟ برای من که پیش نیومده کسی زنگ بزنه و حالم رو بپرسه. همیشه دلیل غیر مرامی برای تماسها وجود داشته، ولی می شه گفت که همین دلایل غیر معرفتی و مرامی باعث تحکیم روابط دوستانه می شه!

7-      تو اورکات که سر می زنم، بعضی از نظرات رو می خونم. دعوت کردنها و پیغامهای نوشته شده خیلی مصنوعیه ولی از همین پیغامها هم می شه در مورد افراد مختلف اطلاعات خوبی کسب کرد. از قدیم گفتن: تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد!

8-      فراموش کردن گذشته خیلی سخته! فراموش کردن افرادی که یه عمری باهاشون زندگی کردی خیلی سخت تره. بعضی وقتها چشمام رو که می بندم، شبهای نگهبانی تو مرزن آباد یادم می آد. کلاه بیچاره و دفترهایی که از نوشتن حرفهای ناتمام یه دل تنها، سیاه شده بودند. گاهی وقتها آدم دوست داره به اندازه دوران بچگی ساده و بی شیله پیله باشه!

9-      کابول کابول، پادیشاه، گولاخ آسین جماعت، الوداع آشکیمیزا، پیتزا دانی، ایکی دویمه...! نگاه که می کنم می بینم که چه ساده وقتم رو هدر دادم برای چیزایی که ارزشش رو نداشتن! فقط متشکرم از الناز که خیلی چیزا بهم یاد داد. بهم یاد داد که تفاوت بین دختر و پسر رو بفهمم، یاد داد که بتونم ابراز احساسات کنم، از خوندن شعر لذت ببرم و آهنگهای غمگین گوش بدم! شاید عاشقش بودم ولی هیچوقت بهش نگفتم. الناز خیلی راحت می تونه هر چی دلش می خواد بهم بگه ولی من به خودم اجازه چنین کاری نمی دم. کما اینکه آخرین بار تو چت هر چی دلش می خواست بی دلیل و بی جهت بهم گفت. بعضی وقتها بهش فکر می کنم و همچنان به هوش و استعداد بی حد و اندازه اش غبطه می خورم.

10-   پیتزا دانی یه پیتزا فروشی تو سمنانه که شبنم همیشه اونجا غذا می خورد. یه صندلی بود که همیشه رو اون می نشست. من هم همیشه می رفتم رو همون صندلی می نشستم و غذا می خوردم! البته وقتی پول دستم می اومد! الان شبنم هر چی فکر می کنه که بفهمه من کی هستم نمی تونه به جوابی برسه! عشق یه طرفه ای که هیچوقت هم ابراز نشده باشه، همین می شه دیگه! شبنم ازدواج کرد و هیچوقت نفهمید که من دوستش داشتم. وقتی دانشجو بودم، چقدر دوست داشتم باهاش صحبت کنم ولی هیچوقت نمی شد. فقط بعضی وقتها که ازم سئوال می پرسید، سعی می کردم خیلی زیاد توضیح بدم که بیشتر باهاش حرف زده باشم! یادش بخیر!!

 

 

Nerele katlandi bu yurek

Bunada katlanir albet

Na acilar cekdi bu yurek

Bunada alisir albet

 

کامیار و ...


1- کامیار یکی از با سوادترین دوستان منه که علیرغم جثه کوچکش سواد بسیار بالایی داره. آدم احساس می کنه که حتی پوستش هم پر از سواده! اهل نماز و روزه هم هست. بعضی وقتها که احساس با سوادی بهم دست می ده سری بهش می زنم تا حالیم بشه کجای کارم! امروز یه سر زدم بهش و در مورد پروژه ای که دارم باهاش صحبت کردم. بحثمون ناخواسته به چیزایی کشیده شد که عجیب بود. کامیار چند تا همکار دختر داره که چندان دل خوشی ازشون نداره و می گه که دو سال می شه که داره رو اینا کار می کنه تا اندازه یه پسر بفهمن ولی نمی شه! می گفت که تازه اینا شاهکار باسوادای دخترها هستن!

نکته جالب این بود که بعد از کلی صحبت در مورد علتهای عدم پیشرو بودن دخترها در زمینه های علمی، در مورد علاقه و عشق بین پسر و دختر حرفهای جالبی زد. می گفت که هیچ وقت وقتت رو با دخترها تلف نکن و سعی کن فقط به فکر علم و سواد باشی و اینکه دخترها بی معرفت و بی سواد و بی منطق و بی هر چیز دیگه هستن! به نظرم اومد که احتمالا تو عشقی شکست خورده که این حرفا رو می زنه که گفت تجربه روابط عاطفی و دوستانه رو با دخترها داشته و این حرفها نتیجه تجربیات گرانبهاشه!

می گفت که حتی فاطمه زهرا هم اگه بهتر از حضرت علی گیر می آورد، حتما سراغ علی نمی اومد. من این جمله اش رو کاملا قبول کردم ولی در بقیه موارد کمی باهاش بحث کردم. قرار شد جمعه با هم باشیم و بیشتر صحبت کنیم. گاهی وقتها دوست دارم کامیار رو محکم بغل کنم از بس به مباحث علمی مسلطه!

2- بعد از افطار به آموزشگاهی سرزدم که به قول خودشون در زمینه آموزش تکنولوژیهای جدید اینترنتی حرف اول رو می زنن! یه عده آدم پولدار بی سواد و نفهم دور هم جمع شدن و با هم لاس می زنن و آموزشگاه از پولهای الکی که دانشجوها می دن تغذیه می شه و در واقع محلی شده برای بچه مایه دارها تا دوست دختر و پسرهای جدید پیدا کنن. من رفته بودم که ببینم کلاس به درد بخوری دارن یا نه. یه کلاس توجیهی بود که استادش کاملا تبلیغی حرف می زد. مجبور شدم به عنوان یه مخالف باهاش بحث کنم و حرفهایی بزنم که دوست نداشت دانشجوهای دیگه اونها رو بشنون! جالب این بود که در هر زمینه ای خودش رو صاحب نظر می دونست! از امنیت گرفته تا برنامه نویسی و مدیریت شبکه و لینوکس و آنتی ویروس و هر چز دیگه! بعد از اتمام کلاس چند تا از بچه ها اومدن ازم پرسیدن که آیا از نظر من کلاسهاشون به درد می خوره! ثبت نام کنن یا نه!؟ من هم بهشون گفتم که بهتره خودشون کتاب بخونن و اگه پول زیادی دارن بیان بریزن تو شکم این آموزشگاهها! خودم به هیچ عنوان به چنین کلاسهایی پول نمی دم.

3- تو نمایشگاه وظیفه سنگینی بر عهده ما گذاشتن. من که از امنیت سر در نمی آرم باید در مورد امنیت سمیناری ارائه بدم و به عنوان مشاور امنیتی حضور داشته باشم. البته در کنارش باید به عنوان مشاور فنی و برنامه نویس هم حضور داشته باشم! حالا نکته اینجاست که هر کی بیاد سوالی بپرسه باید بگم نمی دونم! صبح تا شب کارمون شده خوندن مطالب جدید!

4- بعضی ها سنشون بالا که می ره بچه تر می شن. مثل این می مونه که برگردی بگی چون زن من از فلان چیز خوشش می آد، پس باید فلان چیز رو بهم بدی. اگر بگی نمی دم، برگردن بهت بگن که اصلا اینا مال من بوده و فلان شده و بیسار تا بدست تو رسیده! البته چون به قول مهندس سعه صدر ما بالاست، ما فلان چیز رو هم بهشون دادیم تا بدونن که چندان تحفه ای نیست. من که می دونم همه اینا از سوزشهایی است که بعد از مسافرت بنده به دوبی به وجود اومده! مگه من مقصرم که ایشون انگلیسی بلد نبودن و هزار تا چیز دیگه! مگه باید فقط به دلیل باسابقه تر بودن ایشون می رفتن دوبی!؟

5-  بالاخره شرکت ما یه خانم استخدام کرد و ما بعد از سالها یه همکار خانم پیدا کردیم. مدیر روابط عمومی امروز بهم می گفت که اگه به چشم خریدار بهش نگاه کنی خوشت می آد! فکر می کنم خودش اساسی تو کف این خانم تشریف دارن. فکر می کنم در کل فقط چند بار باهاش سلام علیک کرده باشم و کاری به کارش ندارم. حوصله بچه بازی ندارم. دیگه به قول کامیار باید اینارو ولشون کرد!

6- حیات بیر معجزه، یاشایان بیلیر بونو! حیات بیر فلسفه، حیات بیر بیلمجه!

7- گوولمه بابا مالینا، اوف اوف! گیدیوروم اوزاکلارا، سن سیزلیه گیدیوروم! الیمدن بیر شی گلمز! الوداع!

8- سن تلافیسی اولمایان ان بویوک حاتام بنیم!

9- مسیح هم عینکی شده. آخه آنتالیا بوده بچه!

10- این هم دهمیش!!!

جزیره یعنی یه نفر


1- خرت می کنن، بعد می گن سعه صدرت بالاست! که مثلا به دل نگیری!!

2- خدایا! من چقدر تنهام؟ برای فرار از تنهایی چیکار کنم؟

3- باعث خوشبختیه که تعداد پسرهای متولد شده در سال 83 از دخترها بیشتره! برای اولین بار بعد از سالها داریم از قحطی پسر نجات پیدا می کنیم!

4- همیشه در بدترین شرایط مطمئنا راههایی برای رسیدن به بهترین چیزها وجود داره.

5- جزیره، یعنی یه نفر! همخونی معنا نداره!

6- قیمت یه شب اقامت در هتل های دو ستاره سمنان 12000 تومنه! این قیمت در هتلهای 4 ستاره دوبی 38000 تومنه و در آنتالیا هفته ای 300000 تومان! البته اتاقهای دوبی 2 تخته و با تمام امکانات هستن و در آنتالیا یه آپارتمان 3 خوابه با امکانات شیک رو با اون قیمت می تونی گیر بیاری!

7- چاه باید خودش آب داشته باشه، با آب ریختن که نمی شه چاه رو پر کرد! مثل این می مونه که هی بخوای به زور خودت رو وارد یه جمعی بکنی که اینرسی بالایی دارن! در حالیکه خودت رو از جمع می دونی و دوست داری افراد جمع تو رو به دید یک عضو ببینن!

8- خیلی چیزا تو دنیا به سادگی یه نگاهه و بعضی چیزا به سادگی یک تماس تلفنی! مثل شکستن دلی پر امید و جدی یا زدودن غبار قلب فردی دیگر!

9- اگر شراره ای هست که بودن فرهاد با وی را تحمل ندارید، بدانید که روزی مهری از اقصای دور در دل شما جای خواهد گرفت، طوری که فرهاد شراره را و شراره موقعیت خویش را رها خواهند کرد!

10- باور کن، صدای قلبمو باور کن، قلبی که کوهه اما شکسته است! باور کن، قلبمو باور کن!

 

با همه بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگیم هیچ نیست

آمده ام تا تو بسوزانی ام

....

آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

....

ها! به کجا می کشی ام  خوب من!

ها! نکشانی به پشیمانیم!

 

محمد علی بهمنی

 

 

اخبار سراسری

Kasi Kara, Kara Goz!

Ask bana lazim degil artik!

 

1-      مراسم شیرینی خوران عموی اینجانب بالاخره انجام شد. البته خیلی جزیی و محدود، ولی همین که انجام شد خودش جای شکر داره. زن عموی جدید هم خانم خوبی به نظر می رسه ولی احساس می کنم زیاد با من صمیمی نمی شه! در هر حال امیدوارم با شادی و خوشی زندگیشون رو شروع کنن و خوشبخت بشن. یواش یواش زن عمو هم با ما کنار می آد.

2-      تو مراسم شیرینی خوران، شوهر عمه اومد و با کلی گریه و زاری از پدرم معذرت خواهی کرد. به خانواده ام گفته بودم که تا زمانی که نیاد و پاهای پدرم رو نبوسه و معذرت خواهی نکنه باهاش و خانواده اش هیچ کاری نخواهم داشت! حتی وقتی داشتم فیلمبرداری می کردم، هر جا که نشونی از اونا بود، خبری از دوربین نبود. سر سیگار دوباره بهش گیر دادم. گفتم نمی دونم به چه زبونی بهت بگم سیگار نکش! تذکر دادم که از این به بعد هم هر جا من بودم، دود سیگار نباید باشه! البته عمه خیلی ناراحت شد ولی به روش نیاورد، چون اصلا مهم هم نبود! فعلا که پاهای بابام رو نبوسیدن!

3-      در مورد کار هم داریم می خوریم به پی سی! بعد از اینکه از دوبی برگشتم تغییرات خیلی عمده ای تو شرکت انجام شده که تقریبا منو مجبور می کنه از شرکت جدا بشم! از یه طرف دوست ندارم سرمایه گذاری شرکت رو به هدر بدم و از طرف دیگه نمی تونم تغییرات رو بپذیرم! برا همین بعد از مصاحبه های مختلف یه شرکت مناسب پیدا کردم که محلش دقیقا در میدان کاج سعادت آباده و خیلی نزدیک خونه قبلیمونه! حقوقش هم خیلی خوبه و کارش هم البته خوبه. نمی دونم چه جوری با مهندس مطرح کنم که فکر نکنه دارم از شرایط سوء استفاده می کنم.

4-      نکته جالب در مورد این شرکت جدید اینه که محیط کاملا بازی داره و از لحاظ فرهنگی با روحیات من خیلی متفاوت هستن. موقعی که داشتن مصاحبه می کردن، مدیر عامل شرکت هم حضور داشت که یه خانمی زنگ زد بهش! ظاهرا قرار بوده اون شب رو با هم باشن و آقا دیر کرده بوده! سه شنبه قراره حرفهای نهایی رو درباره حقوق و مزایا بزنیم. تصمیمم هنوز قطعی نشده که برم یا نه ولی موقعیت خوبیه و اگه برم اونجا تا آخر سال می تونم به راحتی اقلا یه رنو بخرم!

5-      تقریبا این مسئله همواره در من صادقه که فقط وقتی ناراحتم که از لحاظ مالی در مضیقه باشم! ناراحتیهای دیگه رو به روم نمی آرم و یا فقط به بعضی از دوستان نزدیک می گم ولی کمبود مالی چیزیه که همیشه می شه از چهره ام فهمید. مثلا هفته پیش پول تو جیبم نبود و اعصابم خورد بود که مادرم یواشکی بیست هزار تومان گذاشت تو جیبم! فرداش کلی خوشحال بودم. دیگه خودم هم قبول کردم که نباید از چیزی ناراحت باشم و وقتی ناراحتم یعنی این که وضع مالی خوب نیست.

6-      همونطور که حدس می زدم این مسئله حقوق نگرفتن ما باعث پررویی کارفرما شد و حالا که پول می خوام می گه فعلا ندارم. مجبور شدم یه مقدار فتیله عصبانیتم رو بالا بکشم تا بدونه که قرار نیست شل بجنبم. نصف حقوقم رو داده ولی برای نصف دیگه باید دست به دعا باشیم هنوز!

7-       روز سه شنبه رفته بودم شمال برای پروژه شهرداری بابل. با اینکه اصلا دوست نداشتم روزه ام رو بخورم ولی به اجبار شرایط روزه خوری کردم. اصلا اعتقاد ندارم که مسافرت طولانی روزه رو باطل می کنه ولی این سری مجبور شدم روزه رو بخورم. پیارسال تو ماه رمضان که رفته بودم گرگان، هر دو روزش رو روزه گرفتم. اصلا این حرفها مال هزار سال پیشه که با الاغ و اسب می رفتن مسافرت و الان لزومی نداره آدم با یه مسافرت 25 کیلومتری روزه اش رو بخوره!

8-      جلسه دوم آشنایی با اون خانمه رو برگزار کردم. هر چی بیشتر باهاش حرف می زنم، بیشتر احساس معمولی بودن می کنم. با اینکه براشون احترام قائلم ولی از نظر من ایشون فقط یه دختر معمولیه! من دنبال آدمهای معمولی نیستم. آخر جلسه ازم پرسید که نظر کلیم چیه و بهش گفتم که از نظر من ایشون یه دختر معمولی هستن و به خیلی از رفتارها و عقایدشون ایراد وارد کردم و گفتم که تقریبا به جواب منفی رسیدم ولی ترجیح می دم دو جلسه بعدی آشنایی رو هم که قبلا قرار گذاشته بودیم برگزار کنیم و بعد در مورد همدیگه نظر بدیم!

9-      سحر رو هم دیدم بالاخره. صد بار بهم گفته بود که می خواد بهش پاور پوینت یاد بدم ولی فرصت نمی شد که ببینمش. چند بار هم قرار شد تو دانشگاه ببینمش که هر بار به یه دلیلی نشد. این بار (پنجشنبه اول ماه رمضان) بالاخره فرصت شد و با هم رفتیم افطار. البته جلوی دانشگاه تهران افطار کردیم و بعدش رفتیم تو پارک نشستیم و حرف زدیم. جالبه که سحر هم بهم گفت که خیلی رک و مغروری! ازم پرسید که آیا فکر می کردم اینجوری باشه؟ بهش گفتم که فکر می کردم زیباتر از این حرفا باشه! من و سحر سر یه موضوع جالب با هم آشنا شده بودیم. سحر یه خواستگار سمج مذهبی داشته و .... همین مسئله باعث آشنایی ما شده بود.

10-    یکی از شهرهایی که همیشه ازش تعریف می کنم ارومیه است. احساس عجیبی نسبت به این شهر دارم و مردمش رو هم دوست دارم. خانواده ام هم همین احساس رو نسبت به این شهر و مردمش دارن. یاد روزایی که با علی و ناصر و احد و اون یکی علی تو ارومیه بودیم به خیر. خیابان شهید بهشتی و دانشگاه ارومیه منو یاد خیلی از خاطرات شیرینم می اندازه. اولین روزی که ارومیه رفتم، دوم تیرماه 76 بود. اون روز قبل از غروب دنبال مسجدی می گشتم که نمازم رو بخونم. بالاخره رفتم یه مسجدی که یه جسد گذاشته بودن تو صحنش! با کلی ترس و لرز نمازم رو خوندم و الفرار. تا یه مدت فقط خواب جسد می دیدم. از بین اون بچه ها علی و ناصر رفتن تو کار دولتی، اون یکی علی انصراف داد و رفت به کار باغبانی مشغول شد و از احد هم خبری ندارم. عکسهای اون دوران رو نگاه می کنم و حسرت روزای جوونی رو می خورم.

11-   همیشه از خدا می خوام که ای کاش با همین معلومات 10 سال کوچکتر بودم. این باعث می شه که قدر فرصتهای الان رو بدونم. ولی بعضی وقتها یادم می ره. ای کاش انقدر وضع مالیم خوب بود که فقط می نشستم و درس می خوندم.

12-   مثل اینکه بالاخره مرکز تحقیقات مخابرات تصمیم گرفته پول ما رو بده. گزارش عملکرد 4 ماهه اول سال رو براشون ارسال کردم تا حقوقش رو بدن. این پولا یه خوبی داره و اون هم اینه که یه دفعه یه مبلغ قابل توجهی دست آدم می آد که می تونه باهاش کارهای اساسی بکنه. اگه پول اینجا بدستم برسه و حقوق دو ماه گذشته رو به همراه پول پروژه فیتکو و پروژه الکتروفلو بگیرم و وامی که اکبر قولش رو داده بگیرم، می تونم یه ماشین بخرم. ماشین که داشته باشم، ارزشم تو جامعه بیشتر می شه!! گر چه من ارزش آدمها رو به چیز دیگه می دونم ولی به هر حال اگه بخوام از دید مردم آس و پاس دیده نشم، باید یه کارایی بکنم که آدمهای ظاهر بین و پول پرست هم ارزشی هر چند اندک واسه ما قائل بشن!

13-   دوستانم یکی یکی متوجه می شن که رفته بودم دوبی. بلا استثنا همشون به شوخی یا جدی اولین چیزی که می پرسن اینه که کاباره رفتی یا نه؟ ساحل رفتی یا نه؟ سکس داشتی یا نه؟ فلان شد یا نه؟ نمی دونم چرا کسی نمی پرسه که واسه چی رفته بودی یا فلان شرکت چه چیزای جدیدی ارائه کرده بود! همه فقط از شکم و زیر شکم می پرسن. جالبش اینه که وقتی می گم صبح تا شب فلان جا بودم، فکر می کنن دروغ می گم. حرف آخر من به دوستان همیشه اینه که در شرایطی که می شه تو تهران یا هر شهر دیگه در ایران با هزینه کمتر از 10000 تومان به شکم و زیر و شکم حال اساسی داد، اون هم با دخترهای زیبای ایرانی، آیا حماقت نیست که شسصد هزار تومان خرج کنم و برم تو دوبی با دخترهای بی ریخت چینی حال کنم؟ اونجا دخترهای ایرانی رو عرب جماعت رو هوا می زنه! به ندید بدید های ایرانی فقط دخترهای بی ریخت و زشت چینی می رسه!

14-   کشور ما کشور دلالیه. دلیل این مدعا تعداد بسیار زیادی از تحصیلکرده های موفقه که به ثمن بخس برای شرکتهای سودجوی دلال کار می کنن. به یکی از بزرگترین شرکتهای ایران که اکثر پروژه های مخابراتی و کامپیوتری کشور رو انجام می ده سر زدم برای مصاحبه. مدیر عامل جوونی داشت که معلوم بود با رابطه بازی به اونجا رسیده. باهام صحبت کرد. دنبال یه برنامه نویس با سابقه بانک های اطلاعاتی تحت وب می گشتن که تسلط به راه اندازی شبکه در محیط ویندوز و لینوکس داشته باشه، به سرویسهای شبکه آشنا باشه، سابقه مدیریت شبکه داشته باشه، به ASP.NET و C# و SQL Server و .NET Framework تسلط داشته باشه و ترجیحا RUP و UML بلد باشه و هزار تا چیز ریز و درشت دیگه! وقتی در مورد حقوق پرسیدم گفتن که برای 44 ساعت کار در هفته که می شه ماهی 176 ساعت، ماگزیمم حقوقی که می دن 350000 تومانه! که اگه بیمه و مالیات ازش کم بشه می شه چیزی در حدود 270000 تومان! من اگه از گرسنگی بمیرم نمی رم تو این جور شرکتها کار کنم! حالا خودش می شینه اونجا با چند تا تلفن زدن ماهی 50 میلیون گیر می آره. و این است عدالت علوی در کشور امام زمان! البته من این چیزا رو بلد نیستم که برم اونجا کار کنم!!!

15-   این شاگرد شبکه پدر منو در آورده. هر روز زنگ می زنه که استاد! شما چرا از دست من ناراحتی!؟ چرا تو کلاس با من خشک برخورد می کنی و هزار تا چرای دیگه. جدیدا هم یه ایمیل زده که I Love You و من دوست دارم مثل شما بشم و از این حرفای صد من یه غاز! این سری بهش گفتم که جایگاهش رو بدونه و خودشو لوس نکنه. من پول می گیرم و درس می دم و هیچ احساسی نسبت به هیچ کس ندارم. همون یه بار که داشتم کافیه. تا پولدار نشم دوست ندارم احساسی نسبت به کسی داشته باشم. پول که باشه، همه احساس خوبی نسبت بهت پیدا می کنن! اگر باور نمی کنین آزمایش کنین. من آزمایش کردم.

1-      حامد وضعش توپ شده. اونطوری که از رفتارش بر می آد، به نظر می رسه که وضع مالیش خوب شده. تغییراتی در نحوه حرف زدن و لباس پوشیدنش دیدم. موبایل هم که خریده. امیدوارم به همین صورت موفقیتهای مالیش ادامه پیدا کنه. ولی امیدوارترم که دوستیمون تحت تاپیر وضعیت مالیش قرار نگیره!

2-      عموی ما بالاخره رضایت داد و رفت خواستگاری. در چند روز آینده باید براش یه مراسم بگیریم. بهش قول داده بودم که کمکش می کنم. حالا افتادم تو دردسر! ببینیم چی می شه دیگه! هر موقع ما می خواهیم پول جمع کنیم، یه مسئله ای پیش می آد!

3-      پنج شنبه هفته گذشته رفتم کرج. خانم فلاح، از دوستای اینترنتی، پروژه کارشناسی داشت که توش به مشکلاتی برخورد کرده بود. هفته گذشته اومده شرکت تا اگه بتونم مشکلاتش رو حل کنم. بعد از اینکه جواب سئوالاتش رو دادم، در ادامه بحثهای قبلی دعوتم کرد که برم خونشون! مهندس هم که اونجا بود، بعد از رفتن خانم فلاح بهم گفت که مواظب باش خام نشی! البته خانم فلاح می خواست که بهش تدریس کنم و ازم می خواست که آخر هفته ها برم خونشون کرج! دو ماه قبل هم یه دختری رو بهم معرفی کرده بود برای ازدواج! قبل از اینکه برم دوبی، قرار بود برم اون خانم رو ببینم ولی فرصت نشد تا اینکه این پنجشنبه رفتم و باهاش حرف زدم. دختر زیبایی بود. ولی من فقط موقع سلام و خداحافظی صورتش رو دیدم! قصدم این بود که حرفام رو بزنم و حرفاش رو بشنوم! می خواستم به خاطر زیباییش از چیزی نگذرم. تو صحبتهام کمی هم بی منطق بودم ولی عکس العمل خوبی دیدم. در هر حال، این خانم محترم چیزی بیشتر از بقیه خانمها نداشتن. در نهایت ازم پرسید که آیا علاقه ای به برگزاری جلسه بعدی آشنایی دارم یا نه؟ بهش گفتم که از آشنایی با دوستان جدید استقبال می کنم و ترجیح می دم فعلا فقط حرف بزنیم تا از همدیگه شناخت بیشتری پیدا کنیم. قرار شده تا آخر ماه بعدی چهار بار دیگه با هم صحبت کنیم. تا چه پیش آید و چه در نظر آید؟

4-      اعتقاد عجیبی دارم که نباید خودمو جلوی دختری کوچک کنم. تنها به دختری اقبال نشون می دم که تقریبا صد در صد مطمئن باشم که اگر اقبالی بهش نشون بدم، ضایع نخواهم شد. اصلا دوست ندارم احساسم به بازی گرفته بشه! جالب اینه که اگه دختری احساس تو رو رد کنه، خودش رو محق می دونه ولی اگه تو احساس دختری رو رد کنی گناهکاری!

5-      امروز فقط به این خاطر نرفتم شرکت که پول نداشتم تا شرکت برم! جالب اینه که آخر ماه کلی پول می آد دستم ولی اینکه الان پول نداشته باشم برم بیرون واقعا محشره! غرورم هم اجازه نمی ده از کسی قرض بگیرم! البته قرضهای کم منظورمه! اگه کسی بخواد 10 میلیون بهم قرض بده، من مغرور نیستم!! خلاصه امروز موندم خونه و به مادرم گفتم که تو شرکت کار خاصی نداشتم که برم! برا همین نرفتم. آخه مامانم خیلی نگران وضع کاری منه و دوست داره یه جا ثابت کار کنم.

6-      حضرت علی می گه: بدترین مردمان کسی است که خود را برتر از دیگران بداند! حقیقتش اینه که من خودم رو از 98 درصد هم سن و سالهام بهتر می دونم! شاید به همین خاطره که خیلی بدم! به هر طریقی هم می خوام سعی کنم این احساس رو از خودم دور کنم نمی شه! به نظر من آدم تا خودش و تواناییهاش رو قبول نداشته باشه، به هیچ جا نمی رسه.

7-      با یکی از دوستان داشتم در مورد اسلام بحث می کردم. این دوست، ظاهرا به گفته خودشون تو کشور هلند 130 نفر رو مسلمون کردن! خودش هم می دونه که تو زندگیش اندازه نصف من نماز نخونده و روزه نگرفته ولی همین جوری کورکورانه و با دلایل بچه گانه می خواد ثابت کنه که اسلام خوبه. اتفاقا اسلام با تعریف کنونی اصلا دین خوبی نیست. به نظر من همه دینها یکسان هستند. چه بسا بی دینانی که از هزار تا مسلمون مثل ما بهترند. تو همین ایران یه مسلمون درست و حسابی نداریم. یا خوارجند که پیشونیشون جای مهره و یا مجیز گوی قدرت که از اینا در زمان معاویه هم زیاد پیدا می شد.

8-      باز هم سریالهای مسخره تلویزیونی تو ماه رمضان شروع شدن. اینا هنوز مفهوم روزه و روزه داری رو نمی دونن و جالبه که تو برنامه هاشون فقط و فقط تبلیغ تجمل می کنن. اصلا کسی نیست فکر این مردم بدبخت باشه. پشت تمام صحنه های سریالها نیات سیاسی خوابیده. مثلا تو همین سریال خانه به دوش که حدس می زدم به خاطر حضور حمید لولایی حرفی برای گفتن داشته باشه، می بینیم که از یه طرف تبلیغ تجملاته و از طرف دیگه خر کردن مردم فقیر و بدبخت. همین آقا ماشاء... اگه بدونه کیا حقشو می خورن، عمرا راضی به اون زندگی بشه. دلیلی نداره آدم بدبختیهاش رو با عباراتی مثل اینکه من مال حلال می برم خونه و از این حرفا توجیه کنه! تو این مملکت کی مال حلال می خوره که تو دومیش باشی!؟ تمام پولدارا دزدن! اگر خود من هم یه روزی پولدار شدم مطمئن باشید که دزدی کردم. ولی وقتی به پول برسم می دزدم و حق مردم رو بهشون می دم.

9-      دلم نمی خواد دیگه تو ایران باشم. کاش الان می تونستم تو دوبی کار کنم. بدیش اینه که تو دوبی به ایرانیا کار نمی دن! حاضرم هر جایی که امنیت و آسایشم رو تامین کنه کار کنم. تو ایران هیچی نیست، با اینکه وقتی دوبی بودم خیلی دلم برای ایران تنگ می شد. گر چه چند روز بیشتر اونجا نبودم.

10-    تو نمایشگاه یه غرفه گرفتیم. قرار شده که من هم به عنوان بخشی از تیم فنی تو نمایشگاه شرکت کنم. بدبختیمون در اومد دیگه. هر روز باید یه کار جدید بکنم. این مسئول فروشمون هم که گیجه! هیچی هم حالیش نیست و مهندس بهم گفته که کارای ایشون رو هم من انجام بدم. در واقعا باید لقمه رو بجوم بذارم دهن ایشون تا برن پز بدن که ما فلانیم و بیسار. جالبیش اینه که این آقا هیچوقت کراواتش یادش نمی ره و وقتی من جورابم رو در می آرم که وضو بگیرم، ایشون ناراحت می شه که چرا تو شرکت جوراب در می آرین! از لج ایشون، یه روز که داشت با یه خانمی مصاحبه می کرد، رفتم پام رو گرفتم بالا و جورابم رو گرفتم دستم و جلوی خانمه قدم زدم. بعدش بهش گفتم که دیگه از این چس کلاسا واسه من نذاره. هر کی دوست نداره، می تونه بره یه شرکت دیگه کار کنه. کسی مجبورش نکرده که اینجا کار کنه. در ضمن از این به بعد با قلاده نیاد سر کار. منظور از قلاده همون کراواته!! 4 ساعت می آد شرکت که دو ساعتش رو داره با قلادش بازی می کنه و 2 ساعت دیگه رو یا با تلفن حرف می زنه و یا چای می خوره! اگه قراره من کار ایشون رو انجام بدم و ایشون پولشو بگیره و بره اینور و اونور پز بده، خودم هم تیپم از اون بهتره، هم قدم بلندتره و هم آداب معاشرت رو بهتر از ایشون می فهمم. چه دلیلی داره دیگه به ایشون باج بدم. بدبخت مهندس هم تو رو در وایسی گیر کرده و گرنه همین امروز اخراجش می کرد. چه می شه کرد!؟

چقدر خبر!

۱- قرار بود به زودی عمو بشم! ولی متاسفانه بچه داداشم قبل از تولد مرد! زنداداشم رفته بود پیش دکتر و متوجه شده بود که بچه مرده! قرار بود کورتاژ کنه و هزینه عملش هم 500000 تومان بود. بالاخره کورتاژ انجام شد ولی من شک دارم که هزینه اش انقدر بوده باشه! یادمه یه بار یکی از بچه های دانشگاه تعریف می کرد که به خاطر یه رابطه نامشروع با یه دختر کارشون به کورتاژ و این حرفا کشیده بود! و می گفت با 30 هزار تومن سر و ته قضیه رو هم آورده بود!

۲- چند وقتی می شه که بعضی از دوستان قدیمی رو می بینم. بعد از یک سال و نیم پرستو رو دیدم. قیافه اش و حرف زدنش خیلی عوض شده بود. می گفت از بوی سیگار خوشش می آد و مشروب هم می خوره! هر چی پرسیدم که چرا اینجوری شده، بهم جواب نمی داد و ناراحتی چهره شو می پوشوند! می گفت دیگه نماز نمی خونه و ... با هم رفتیم پیتزا بوف برای ناهار. ازش خواستم هر چی شده رو واسم تعریف کنه و اون هم بالاخره لب وا کرد و حرف زد. می گفت که با پسری دوست بوده که خیلی دوستش داشته و وضع مالی پسره هم خوب بوده! همیشه با ماشین می رفته دنبالش و می رفتن گردش. می گفت که باهاش هیچ رابطه فیزیکی نداشته و فقط با هم دست می دادن! آخرین باری که با هم بودن دعواشون شده و به خاطر همین دعوا رابطشون به هم خورده و دیگه از هم خبر ندارن! ظاهرا پدر پسره وقتی فهمیده، ماشین و موبایل رو از پسره گرفته و پدر دختره اینو تنبیه کرده و .... کلی باهاش حرف زدم و سعی کردم خوشحالش کنم. ازش خواستم اگه می خواد رو من به عنوان یه دوست حساب کنه، سیگار رو بذاره کنار و برای فوق لیسانس درس بخونه! ازش قول گرفتم که اینکارو بکنه. کاش می تونستم کمکش کنم ولی اگه کسی کمک نخواد که نمی شه بهش کمک کرد.

۳- پرستو بهم گفت که لاغرتر شدم!! و می گفت هنوز شاسکولی!! گفت 2 هفته دیگه هم می خواد منو ببینه ولی برای اینکه منو ببره واسم لباس بخره که مثلا مد روز بپوشم! البته پولشو نمی ده ها! فقط انتخاب می کنه! بهش گفتم که دوست ندارم مد روز بپوشم و ترجیح می دم لباس عادی و تمیز و اتوکرده داشته باشم. دوست ندارم کسی با دبدن لباسم در مورد شخصیتم بد فکر کنه! پرستو قبلا مهربونتر بود! قبل از بازی ایران و آلمان از هم خداحافظی کردیم ولی واقعا خوشحال بود. خودش گفت که فکر نمی کرد انقدر تو روحیه اش تغییر به وجود بیاد!

۴- دیروز یکی از شاگردام رو هم دیدم. وقتی منو با پرستو دید کلی تعجب کرد! به همدیگه معرفیشون کردم و بعد از کمی حرف زدن در مورد کار و کاسبی خداحافظی کردیم. شب زنگ زد خونه و گفت که شیرینی می خواد و از این حرفا! کمی که باهاش حرف زدم بهم گفت که خودش دلش گیر یه دختر غیر مذهبی افتاده که نماز خوندنش رو مسخره می کنه. آخه خودش خیلی اهل نماز و قرآنه! می گفت که خیلی فکرش درگیره که چیکار کنه! بهش گفتم که دین معیار انتخاب نیست! به چیزایه دیگه فکر کنه! ازم پرسید که آیا حاضرم با دختر غیر مذهبی ازدواج کنم! بهش گفتم که من حاضرم با یه آدم ازدواج کنم! مهم نیست مذهبی باشه یا غیر مذهبی! مهم اینه که وقتی حرف می زنه، چیزی به غیر از زنانگی داشته باشه که بهش افتخار کنه!

۵- یکی از شاگردای کلاس شبکه که ظاهرا یه خانم مایه دار و تک فرزند هستن، دیروز بهم زنگ زد! ازم پرسید که چرا از دستش ناراحت هستم!؟ خودم نمی دونستم ناراحتم ولی ظاهرا رفتارم تو کلاس طوری بوده که تلقی ناراحتی کرده! مجبور شدم توضیح بدم که از دست کسی ناراحت نمی شم. ایشون هم گفتن که من شما رو الگو قرار دادم و دارم درس می خونم و به مامانم هم از شما تعریف کردم و از این حرفا! بهش گفتم الگوش رو عوض کنه، به من نگه استاد و فقط سعی کنه درسش رو خوب بخونه! ازم پرسید که چند سالمه و چیکارا می گنم. بهش گفتم که من قصد ازدواج ندارم!!! شب که ماجرا رو برا خواهرم تعریف کردم، گفت که می خواسته خودشو واست لوس کنه! شاید هم من خودمو زیادی تحویل می گیرم ولی این چیزایی که گفتم عین حقیقته!

۶- دو ماه می شه که کار کردم و هنوز حقوقم رو ندادن! من نمی فهمم کی می خوام یاد بگیرم که سر موقع حقوقم رو بگیرم! اینجوری به نظر شما کارفرما پر رو نمی شه؟

۷- نیمه شعبان امسال خیلی با سالهای دیگه متفاوت بود. امسال کوچه رو خیلی بهتر آذین بندی کردیم و ارگ و تنبک و دایره و همه چی ردیف کردیم. البته همه این کارا رو داداشم با بچه های محله کردن. فقط از لحاظ مشروع کردن این مسئله مشکل داشتن که سعی کردم کمکشون کنم. چون بزرگترهای محل حرف منو قبول می کنن!! اون شب، همه محله جمع شدن جلوی خونه ما و بزن و برقص راه انداخیتم. از مراسم اون روز فیلمبرداری کردم و خیلی جالب شده. هیچ وقت نمی تونستم سر و صدا رو تحمل کنم ولی این دفعه برای اینکه به مردم یاد بدم که اقلا به همون اندازه ای که از گریه کردن احساس مسلمونی بهشون دست می ده، شادی هم می تونه مسلمونی رو نشون بده! سعی کردم تحمل کنم. آخرای مجلس طوری شده بود که دیگه پیرمردا پریده بودن وسط و می رقصیدن! قصد داشتم درباره مزیات خنده و شادی و مضرات گریه و غم حرف بزنم که متاسفانه نشد!

۸- نمی خواستم اینو بنویسم! دیشب خواب خانم دکتر رو دیدم. همونی که وضعشون خیلی خوبه و نمی تونه آدمهای فقیرتر از خودش رو تحمل کنه. راستش خواب دیدم که با ماشین گرون قیمتشون اومدن خونه ما! یه مقدار احساس شرمندگی می کرد وقتی داشت در مورد خانواده اش حرف می زد. چون من خانوادشون رو می شناختم. خواهرم هم سوار ماشینش شده بود و بازی می کرد که یه دفعه عقبی رفت و زد به دیوار! ایشون چون می خواستن برن، رفتن که سوار اتوبوس بشن ولی هر چقدر داد زدن اتوبوس وای نایستاد! با اینکه دنبال اتوبوس دویدن و حتی در اتوبوس رو گرفتن ولی اتوبوس توقف نکرد! بعدا اومدن رفتن خونه فامیلشون که تو کوچه ماست!! باورم نمی شد که اینا با هم فامیل باشن ولی ظاهرا فامیل بودن!

۹- رفتم چند جا مصاحبه دادم که کارم رو عوض کنم. دلم می خواد یه کار تمام وقت بگیرم که حقوقش خوب باشه و بقیه روز رو بتونم به کارای دیگه برسم! ولی هیچ شرکت دولتی یا خصوصی حقوق خوبی نمی ده! همه دوست دارن براشون بیگاری کنی! یه شرکتی رفتم که تو مصاحبه اش سوالهای خفن پرسیدن! از قضا همشون رو تو پروژه ای که دارم بهشون برخورد کرده بودم. ازم خواستن که برم شرکتشون و وقتی در مورد حقوق باهاشون صحبت کردم گفتن که به نیروهای متخصص 250000 تومان می دن! قیمت آدم متخصص حدودا 700000 تومنه!! نامردا چقدر حق خوری می کنن!

۱۰- خاله بالاخره از بیمارستان مرخص شد. وقتی رفته بودم عیادتش، به شوخی بهش گفتم که سریعتر حالش خوب بشه که کار داریم! خاله هم نه گذاشت و نه برداشت، پیش اون همه آدم بهم گفت که چقدر اصرار کنم! من که بهت می گم بیا با نوه ام ازدواج کن! چرا نمی آی؟ گفتم خاله! الان جای این حرفا نیست! شما حالت خوب بشه، بیا خونه، من در خدمتم. گفتم ریش و قیچی دست شماست! ولی انصافا طوری ببرید که از ریخت و قیافه نیوفتیم! دختر خاله هم در مورد دخترش حرف می زد! من ترجیح دادم خداحافظی کنم و بیام شرکت! نظر من هر چیزی جایی داره! نوه خاله ام خیلی دختر خوبیه ولی من هنوز به این نتیجه نرسیدم که می تونم باهاش ازدواج کنم. در واقع اصلا بهش فکر نکردم! فعلا هم قصد ندارم فکر کنم.

ای بابا!

1- تا از خدا تعریف کردیم، همه بلاها سرازیر شد! اولش که دختر خاله ام بیماری قلبی گرفت. بعد از کلی خرج کردن واسه اون، پسرخاله ام که داداشش می شه، ماشینش رو می فروشه و یه ماشین جدیدتر می خره! صبح می ره ماشین رو به نام می زنه و موقع برگشت تصادف می کنه و ماشینش کاملا می سوزه! فردا صبحش خاله بزرگم که این خبر رو می شنوه، سکته مغزی می کنه و راهی بیمارستان می شه!

2- الناز باهام چت کرد و یه دفعه بیخود و بی جهت هر چی از دهنش در اومد نثار ما کرد! برخورد متقابل نکردم، چون می دونستم بر اثر یه اشتباه احتمالی این حرفها رو زده! فعلا که دلیل قانع کننده ای برای این کارش پیدا نکردم! باز هم مثل همیشه برای سلامتی و خوشبختیش دعا می کنم و امیدوارم عقلش به اندازه احساسش قذرتمند بشه!

3- کلاس خصوصی شبکه رو هم برگزار کردم. پول خوبی ازش در می آد. این دختره خیلی خنگه ولی پسره وضعش بد نیست! البته این مسئله معمولا در همه جا هست! دخترا ار پسرا خیلی گیج ترند! با عرض معذرت از تمام خانمهای باهوش که خیلی به ندرت پیدا می شن!

4- من دیگه نامزدم رو ول کردم! فرشته اومده تهران و بهم رنگ هم نزده! شما باشی ناراحت نمی شی!؟ به هیلدا گفتم که از طرف من ازش خداحافظی کنه! ( چقدر خودمو لوس می کنم خدا!) - خیلی وقته اصلا وقت ندارم حتی ۲۰ دقیقه ورزش کنم! فرشته هم حتما ناراحته که تو ۴ سال یه زنگ هم بهش نزدم! ولی چه می شه کرد!

کلی حرف دیگه هم هست که فعلا نمی گم!