X
تبلیغات
زولا
جزیره
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 17 بهمن‌ماه سال 1383
اینم از آپدیت!

1-      پنج شنبه روز جالبی بود. حامد برای مصاحبه اومد شرکت و به توافقات اولیه رسید. ساعت پنج بود که تونستم برم بیرون از شرکت و برای اولین بار در طول زندگی به توفیق تماشای یکی از فیلم های جشنواره فجر نائل شدم. سمیه، نسترن، فاطمه و مائده برام بلیط گرفته بودن و تقریبا وسطای فیلم بود که رسیدم. فیلم باغهای کندلوس، چندان فیلم جالبی نبود.

2-      بعد از سینما رفتیم یه کافی شاپ و بعدش رفتیم برای شام. حامد رو هم دعوت کردیم. بچه ها داشتن در مورد دوست پسراشون حرف می زدن و اشاره می کردن که دوست پسراشون بهشون قول دادن که مسافرت خارجی ببرنشون! مثلا سمیه می خواد بره استرالیا! یکی می ره لندن، یکی می ره دوبی! خلاصه شلم شوربایی شده بود! شام رو تو پیتزا بوف خیابون زرتشت خوردیم.

3-      ظاهرا خیلی خیلی خوب شده که من نرفتم عروسی عمو! مادرم می گفت خواست خدا بوده که نری! خواهرام سرما خوردن و یکیشون بستری شده بود. سرماخوردگی هنوز هم که هنوزه همراهشونه!  البته موارد دیگه هم بوده که نمی تونم اینجا بگم.

4-      تو اون چند روزی که تنها بودم، در واقع تنها نبودم. شب اول تنها بودم، شب دوم عباس اومد پیشم، شب سوم علی پسردایی و شب چهارم هم تنها بودم. شب اول رفتم اینترنت و چت بازی که اصلا خوب نبود و زود حوصله ام سر رفت و گرفتم خوابیدم. شب دوم تا ساعت چهار صبح داشتیم با عباس در مورد خیلی چیزا حرف می زدیم. یکی از موضوعات مورد بحث رابطه پسر و دختر بود. البته خیلی هم درباره شاگردم حرف زدیم! اون شب عباس با شاگردم تلفنی حرف زد و سعی کرد منصرفش کنه. ولی اون می گفت حتی اگه خدا هم بخواد، منصرف نمی شه!

5-      تقریبا تو اون چند روز همش خونه بودم. شام و ناهارم رو یا همسایه ها می آوردن و یا اینکه دخترخاله ها یا خاله می اومدن و شام و ناهار می پختن! خاله هی زنگ می زد و می گفت شام برم پیش اونا. دختر خاله ها و همسایه ها هم همین طور بودن! یکی از همسایه ها غذا آورده بود! هی بهش می گفتم غذا تو یخچال زیاده، ولی اون اصرار می کرد که باید غذا رو بگیری! آخرش راضیش کردم که غذا رو ببره. رفت و 5 دقیقه بعد اومد و گفت سیما خانم منو خونه راه نمی ده! می گه ببر غذا رو بده، بعد بیا! خاله می گفت که خدا این احترام رو ازت نگیره و همیشه همین قدر برای مردم محترم باشی! راستش، همون موقع به خاله گفتم که هر کدوم از این همسایه ها یا دخترخاله ها اگه بدونن که قدر زحمتهاشون رو نمی دونم، مطمئنا هیچ کاری برام نمی کنن! نکته بعدی اینه که اگه پول نداشتم، حتی تو که خاله ام هستی، یه بار هم بهم سر نمی زدی!! خاله هم حرفهامو تایید کرد! به دختر خاله فریده قول دادم که دفعه بعد که مسافرت خارج از کشور رفتم، یه هدیه خوب براش بگیرم!

6-      سه شنبه گذشته حالم خیلی خراب بود. سرم گیج می رفت و شب قبلش تا صبح فقط استفراغ می کردم! ساعت چهار صبح بود که درد شدیدی رو تو شکم و سرم احساس کردم و خودم رو کشون کشون رسوندم به مامانم و بیدارش کردم! یه کم ماساژم داد و اومد پیشم خوابید. اون لحظه حالم خیلی بد شد و تا صبح ساعت شش و نیم همون حال رو داشتم. بعد خوابم برد تا ساعت دوازده ظهر. وقتی بیدار شدم، کلی از مامانم معذرت خواهی کردم که نذاشتم راحت بخوابه! تمام بیماریهای اخیرم فقط به خاطر استرس شدیده! استرس کار، گزارش، زندگی، مشکلات مالی و ....!

7-      با اینکه نمی خواستم ولی مجبور شدم سر زنداداشم داد بزنم! اتفاقی افتاده بود که منو ناراحت کرده بود! اون شب رفته بودن خونه پدرش که زنگ زدم بهش و ازش خواهش کردم که مراقب رفتارش باشه! از روی احساس یا سهوا حرفی زد که خیلی بهم برخورد! صدام رو بردم بالا و گفتم که دفعه آخرش باشه که اینجوری حرف می زنه!

8-      داداشم می گه تو هم زن می گیری، می فهمی که دنیا دست کیه! بهش می گم که اولا من مثل شما زن ذلیل نیستم! دوما زن از نظر من یه دستگاه نیست که بذارمش خونه هر موقع لازم داشتم بهش سر بزنم! ثالثا، زن من قبل از اینکه زنم باشه باید رفیقم باشه و من آدمی نیستم که با هر کسی رفیق بشم! رابعا، زن می گیرم و رفتار درست و حسابی و جایگاه زن و خانواده رو خودم بهت یاد می دم!

9-      پدر بزرگم یه دایی داشته که خیلی کلاس بالا بوده! زمانی که همه با دخترهای دهاتی ازدواج می کردن، اون اومده بود تهران و با یه دختر فارس زبان ازدواج کرده بود. من فقط بعضی وقتها که می رفتم بهشت زهرا می رفتم سر قبر دایی و تنها شناختی که داشتم همون بود. این دایی دو تا دختر داره که تحصیلکرده هستن! قبل از انقلاب دیپلم گرفتن و الان هم تو دبیرستان تدریس می کنن! هر کدومشون هم دو تا دختر دارن! دخترهای باسواد و تحصیلکرده که من فقط یکی از این چهار تا دختر رو دیدم تا حالا! مهسا، یه بار با مامانش اومدن شرکت ما که پیش من کار کنه ولی تو مصاحبه رد شد! مهسا و آتوسا با دو تا پسر تحصیلکرده ازدواج کردن. آشنایی من با این دخترها بر می گرده به زمان کنکور که رتبه من از همه اونا بهتر شد و ماماناشون همیشه ازم می خواستن که بهشون تو درسا کمک کنم. متاسفانه یا خوشبختانه، علیرغم اصرار زیاد اونا، هیچ وقت فرصت نشد که ببینمشون و باهاشون درس بخونم. کلا حوصله لوس بازی های دخترانه رو ندارم! اینارو گفتم تا برسم به اینجا که سه روز پیش، شوهر یکی از این دختر دایی ها به علت بیماری و بر اثر شوک ناشی از یک تصادف کوچیک فوت کرد. مادرم که تو مراسم ختم شرکت کرده بود، ظاهرا به توصیه داییم از یکی از دخترهای صاحب عزا خوشش اومده و بقیه ماجرا! دیشب حدود یک ساعت به طور جدی باهام حرف زد و نظرم رو خواست! گفت که وضع مالیشون هم خوبه و از این حرفا! محترمانه به مادرم گفتم که پولدار بودنشون اصلا برام مهم نیست و من دنبال چیزای دیگه هستم! کلی در مورد معیارهام حرف زدیم و فکر می کنم باعث ناراحتی پدرم شدم! آخرش گفتن که پس خودت باید واسه خودت زن پیدا کنی و از ما انتظار نداشته باش! منم به شوخی گفتم که یکی از وظایف پدر و مادر، پیدا کردن همسر خوب و برگزاری مراسم ازدواج برای فرزندشونه!!!

10-   حامد یه کلاسی رو بهم معرفی کرده که حتما باید شرکت کنم. یه کلاس سه روزه که مطمئنم تاثیر زیادی روی روحیاتم خواهد گذاشت. هزینه اش هفتاد هزار تومنه ولی حتما شرکت خواهم کرد.

 

نکات دیگه ای بود که فرصت نشد بگم. در مورد شاگردم حرفهای زیادی نگفته دارم. می ذارم برای وقتی که فرصت بیشتری باشه! این سری هم که دیر آپدیت کردم، به خاطر مشغله خیلی زیادم بود.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 87261


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها