X
تبلیغات
زولا
جزیره
  
 
 
آرشیو
 
چهارشنبه 28 بهمن‌ماه سال 1383
نکاتی که باید می گفتم

- بالاخره بعد از سالها یه هوای واقعا زمستانی رو در تهران تجربه کردیم. بیست و دوم بهمن ماه هم فرصت مناسبی بود تا با تهیه گلوله های برفی مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی بکوبیم. در همین راستا با درایت شخصی و اقدامی به موقع، تمامی همسایه ها را به جنگی نابرابر فراخواندم و حدود چهار ساعت زیر حملات سنگین گلوله های برفی، نیروهای دشمن فرضی را به درک واصل کردیم. البته در این میان گلوله ای هم دقیقا به وسط پیشانی اینجانب اصابت کرد که کم مانده بود ما را از نعمت بینایی محروم کند! خواهرم از تمامی صحنه های جنگ فیلمبرداری کرد. آدم برفی خیلی بزرگی هم ساختیم و نشستیم دورش و زدیم و رقصیدیم! لیز خوردن و کشتی گرفتن هم که جزو لاینفک مراسم بود. برای اولین بار در طول زندگی پربار خود به امر برف بازی پرداختم که البته موجبات تعجب همسایگان و صد البته خانواده محترم را فراهم آورده بود.

- چهارشنبه هفته پیش که رفته بودم وزارت راه، شاگردم بهم زنگ زد و صحبت کردیم. سر ناهار که بودم، دوباره زنگ زد و با یه لحن تندی گفت که بهتره سنگامون رو با هم وا بکنیم! بهش گفتم مرد حسابی، ما چه سنگی دارم که وابکنیم! گیر دادی به ما ولمون نمی کنی، حالا دو قورت و نیمت هم باقیه!؟ خلاصه تا لحن عصبانیمو شنید، زد زیر گریه و خواست با این کار منو منفعل کنه! با گریه بهم گفت که فقط محبت تو رو می خوام و از این حرفهای صد من یه غاز! بهش گفتم دفعه بعد اگه از این چیزا خواست بهم زنگ نزنه! فقط اگه مشکلی هست که کمکی از دستم بیاد در خدمتش هستم و به غیر از این دوست ندارم حرف دیگه ای بشنوم! بعد از 2 روز زنگ زد و ازم خواست که همدیگه رو برای آخرین بار ببینیم! گفتم دلیلی برای دیدن وجود نداره! بعد از اصرار زیاد ایشون، دیشب رفتم میدان شهر ری و دیدمش! دیدارمون حدودا 30 ثانیه طول کشید! حالم اصلا خوب نبود و فقط به خاطر اینکه مساله به خوبی و خوشی تموم بشه، رفتم و دیدمش! تا سلام کردم، یه بسته بزرگ از زیر چادرش در آورد و گفت مال شماست! گفتم نمی خوام، مگر اینکه دلیل قانع کننده ای بیاری! گفت شما بگیر، دلیلش رو زنگ می زنم و می گم! خلاصه گرفتم و خداحافظی کردم! رفتم پیش دکتر و وقتی رو تخت دراز کشیده بودم و داشتم آمپول می زدم، زنگ زد و توضیح داد که قضیه از چه قراره!

- دوشنبه به علت سردرد شدید و تب و لرز رفتم پیش دکتر. این دکتر حدودا چهار سالی می شه که می رم پیشش! هر وقت می رم، می شینه باهام صحبت می کنه! این سری در مورد وضعیت کار و حقوق و شرایط روحی و تواناییها و از این قبیل مسایل با هم صحبت کردیم. بهم گفت که حتما سعی کنم دوست دختر پیدا کنم و کمی از پشت کامپیوتر جدا بشم! گفت رفتن به سینما و کوه و تفریح با دوستای جدید، مخصوصا دخترها رو فراموش نکن! با پدرم هم صحبت کرد و گفت که سعی کن کاری کنی که پسرت یه جوون 25 ساله باشه و نه یه مرد 50 ساله! حدود نیم ساعتی حرف زدیم و شماره موبایلم رو گرفت و گفت که باهام کارایی داره که حتما دوست داره باهاش همکاری کنم! کمی هم در مورد نشریه های پزشکی، انجمن های خیریه پزشکی، انجمن بیمارن کلیوی ایران و ... حرف زدیم و البته چیزای دیگه که حالا فعلا بماند!

- دیروز ( سه شنبه ) باید گزارش عملکرد یه ماهه خودم رو در وزارت راه ارائه می دادم. یه گزارش دویست صفحه ای آماده کرده بودم. البته برای مرتب کردن و پرینت گرفتن و اضافه کردن مقدمه و از این کارا تا حدود ساعت 2 نصف شب شرکت مونده بودم! فرصت هم نشده بود خودم دوباره مطالعه کنم ببینم قضیه از چه قراره و چه جوری باید از گزارشم دفاع کنم! در هر حال، سه شنبه صبح که رفتیم اونجا، از دلهره داشتم مرده بیدم! ولی خوشبختانه جلسه دفاع و Presentation موند برای یه فرصت دیگه که تو این فرصت می تونم مطالعات بیشتری داشته باشم!

- امسال روز ولنتاین، مثل سالهای دیگه ساکت و بی روح گذشت! با وجودی که به خودم قول داده بودم که امسال تنها نباشم ولی باز هم تنها بودم! شاید سال دیگه تنها نباشم، خدا رو چه دیدی! ولی فاطمه، الناز و پرستو زنگ زدن و این روز رو بهم تبریک گفتن! البته JOY هم برام ایمیل زده بود. نامردا هدیه رو می دن به یکی دیگه، یه زنگ می زنن به من که دلم بیشتر بسوزه! از تماس پرستو خیلی خوشحال شدم! وقتی زنگ زد و گفت که مشکلات خانوادگیش داره حل می شه و روز ولنتاین بهش خوش گذشته و گفت که داره واسه کنکور فوق درس می خونه، از اینکه دیدم داره به زندگی بر می گرده خیلی خوشحال شدم. گفت به زودی می آد تهران تا همدیگرو ببینیم!

- زنگ زدم به عباس و ماجرای شاگردم رو بهش گفتم! قرار شد همدیگرو ببینیم و در این مورد حرف بزنیم. احتمالا امشب با هم می ریم حرم.

- دیروز به شرکت قبلیمون سر زدم. همون دختره رو که قبلا گفته بودم دیدم. سئوالاتی داشت که پرسید و شماره موبایلش رو هم بهم داد. راستش به این نتیجه رسیدم که تو نمایشگاه احتمالا جو گیر شده بودم که احساس کرده بودم می شه در مورد ازدواج باهاش حرف زد.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 87261


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها