X
تبلیغات
زولا
جزیره
  
 
 
آرشیو
 
چهارشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1385
مدیر سرویس!

-          به عنوان مدیر سرویس (نه سرویس بهداشتی یا سرویس مدرسه!) در پروژه هواپیمایی باید یه سری مستندات رو آماده می کردم. با توجه به اینکه تهیه این مستندات نیازمند استفاده از یک متدولوژی استاندارد بود، لازم بود که این متدلوژی رو مطالعه کنم و بعد عملی کنم! تقریبا با مفاهیم ITIL و ITSM آشنا شدم و مطالبی رو تهیه کردم. نیاز بود که بچه ها همه با هم هماهنگ باشن تا نتیجه مناسبی به دست بیاد ولی می دیدم که همه به طریقی توپ رو تو زمین اون یکی شوت می کنن! امروز صبح مهندس ازم خواست برم اتاقش و باهاش حرف بزنم. بهم گفت که تو واقعا تحملت خوبه ولی باید از بچه ها کار بخوای! می گفت اینجوری بچه ها یاد می گیرن که گروهی کار کنن! همه کارها رو خودت انجام نده! خیلی جالب بود برام! بالاخره مهندس فهمیده که کی کار می کنه و کی دودره می کنه!

-          موضوعی هست که واقعا فکرم رو مشغول کرده. یه خانمی درگیر عشقی تافرجام با یکی از دوستانم شده! نمی دونم باید در موردش بنویسم یا نه! ولی فعلا نمی نویسم!

-          دیشب بعد از چند روز با استاد زبان فرانسه چت کردم. قرار گذاشته بودیم که دوستی ما فقط تو چت باشه و من بهش انگلیسی یاد بدم و اون بهم فرانسوی یاد بده. عملا چتهای ما به جلسه آموزش زبان فرانسه تبدیل شده بود و من همش سئوال می کردم. دیروز بعد از دیداری که با آرزو داشتم، یه کم منقلب شده بودم. سه ماه بود ازش خبر نداشتم. باهام تماس گرفت و رفتیم پارک دانشجو جلوی تاتر شهر نشستیم و حرف زدیم. گفت که داره عروسی می کنه و می خواد بره خارج از کشور. من همیشه فکر می کردم که آرزو نمی تونه منو دوست داشته باشه و فقط بعضی وقتها دلش می خواد باهام صحبت کنه! خیلی براش خوشحال شدم ولی آخر دیدارمون کاری کرد که اشک تو چشام جمع شد. بهم یه عروسک داد. یه پنگوئن خوشگل که خودش درست کرده بود. اونجا متوجه شدم که دوستم داره ولی هیچوقت بهم نگفته بود. باهاش خداحافظی کردم ولی تو راه برگشت ناخودآگاه گریه کردم! شب که داشتم با استادم چت می کردم، ناخواشته بحثمون به ازدواج کشیده شد! وقتی نظراتم رو گفتم، خیلی ناراحت شد و بهم گفت که واقعا مغروری! گفت بیشتر از بیتشر از همه مغروری! مواظب باش با کله نخوری زمین! گفت یاد خاطرات دوران نامزدیش افتاده و اینکه نامزدش هم اینجوری مغرور بوده! دیگه وقتی حرف می زد معلوم بود که با نفرت داره می گه و اون علاقه قبلیش رو به یاد دادن از دست داده بود! با عصبانیت جواب سئوالهای فرانسه ام رو داد و گفت که از این به بعد اگه سئوالی داشتی برام آفلاین بذار! رسما یعنی اینکه دیگه ازم سئوال نکن! ازش معذرت خواهی کردم و گفتم که سعی کنه نظراتم رو فراموش کنه و اگه فکر می کنه که راهم اشتباهه کمک کنه تا راه بهتر رو یاد بگیرم! ولی خیلی عصبانی بود و می گفت خاطراتم رو زنده کردی!! این دفعه موقع خداحافظی هم برام بوس نفرستاد! یه دوست خوب دیگه رو هم از دست دادم!

-          مریم، خانم دکتر ارومیه ای، برای نمایشگاه کتاب اومده بود تهران. تنها فرصت کردیم با هم چند تا SMS رد و بدل کنیم. می خواستیم قرار بذاریم همدیگه رو ببینیم که نشد. سرم واقعا شلوغ بود ولی حاضر بودم چند ساعت به خاطر مریم مرخصی بگیرم ولی اون نمی تونست. قرار شد در آینده همدیگه رو ببینیم.

-          فرحناز هم نیومد ببینمش! اومده بود تهران ولی زود بر گشته بود!

-          مهین دختر عمو به خواستگارش جواب مثبت داد ولی جالبه که عمو هنوز زنگ نزده به ما بگه!! ما هم هنوز منتظریم که دعوتمون کنن!

-          به داداشم قول دادم که اگه بخواد ماشین بخره، کمکش می کنم.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 87261


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها